۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

K-Pax

اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کنه. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!

(شازده کوچولو - آنتوان اگزوپری)

راست مي‌گه ما آدمها عادت كرديم خودمون رو بزرگ و مهم فرض كنيم و به خاطر اين تصور غلط ، مغرور بشيم البته بگذريم كه گاهي هم فكرمي‌كنيم آدم مهمي هستيم . چندی پیش با فیلمی جالبی مواجه شدم بنام " کی پکس" . بیان فیلم بسیار ساده است ،لیکن هضم آن نیاز به زمان دارد.(خصوصا" که دراولین مشاهد فیلم ، بقدری جذب بازی حیرت انگیز Kevin Spacey شدم که از داستان فیلم عقب افتادم – درست بمانند شاهکار دیگرش Se7en (در اثری از دیوید فینچر) که در نقش قاتلی فیلسوف ،بر پلیس غلبه میکند- Se7en یکی از دوفیلمی است که هر بار تحت هر شرایطی و از هر شبکه ای که دیدم ، فقط و فقط بخاطر دیالوگ ها و بازی بی مانند کیوین اسپیسی ، حتما" تا به انتهاي آن نشسته ام و عطش ام از آن سیری ندارد) بعد از دیدن دوباره فیلم بشدت یاد - شازده کوچولو - افتادم و بار دیگر آنرا هم دوره کردم...



کی - پکس

"پروت"مردی است که ادعا می­کند از سیاره ای - با فاصله هزار سال نوری – بنام کی-پکس از مجموعه کواکب - لایرا - جهت تهیه گذارشی به زمین آمده.او اغلب عينكي تيره به چشم دارد. پلیس، او را به بیمارستان روانی منهتن واقع در نیویورک منتقل می­کند. رفتارها و واکنش­های عجیب پروت باعث می­شود بيماران ديگر تحت تاثير او قرار بگيرند و او اميد زندگي را درآنان بيدار ميكند. لذا رئیس بیمارستان تصميم ميگيرد شخصا به نظارت پزشکی او بپردازد.....
فیلم شامل مکالماتی است که مابین "پروت" و رئیس بیمارستان رخ داده. دكتر پاول(رئیس بیمارستان) ، بررسی های خود را با جديت و بصورت ویژه بر روی بیمار جدیدش پیگیری میکند.

صحنه هاي بياد ماندني :
بازي پروت با سگ در منزل دكتر - جلسات هيپنوتيزم (خصوصا" لحظات بيدارشدن از خواب مصنوعي)

*****

تحلیل های مختلفی را درباره فیلم خواندم لیکن هیچکدام را نپسندیدم ، متاسفانه همه تحلیل ها با دید "زمینی" نوشته شده بود .به نظرمن "کی – پکس " را میبایست "فرا - زمینی" دید. بعضی از دیالوگ های فیلم بقدری زیبا و شفاف هستند که نیازی به تحلیل ندارد ولی تکرارش همیشه لذت بخش است. این بود که خلاصه ای از دیالوگ های بیادماندنی فیلم را نت برداری کردم و با توجه به حال و احوال جدیدم این نوشته را با سبکی متفاوت ،بصورت تلفيقي(به سبک گیلرمو آریگا-نویسنده آثاری چون عشق های سگی – 21 گرم – بابل - معروف به سه گانه ايناريتو ) می نویسم.



پروت :حتی زمان هم ، بستگی به نور داره . (هیچ جیز مطلق نیست)
برخلاف شما آدمها ،تولید مثل در کی - پکس اصلا" خوشایند نیست. این احساس مثل این میمونه که تمام روده هایت بهم بریزه و بدتر از همه اینکه این حس با سرفه شدید و تهوع همراه است. و در نقطه اوج اش هم انگار با لگد محکم بکوبند توی شکمت وبیافتی توی مدفوع ماد!
دکتر : خب اگرآانقدر وحشتناکه، چطور تولید مثل میکنید ؟
پروت : با نهایت احتیاط....
پروت : در کی- پکس بچه ها توسط والدین خودشان بزرگ نمیشوند، توسط همه است .
دکتر : در کی- پکس چطور ازدواج میکنید؟
پروت : ما در کی – پکس ازدواج نداریم .نه زنی وجود داره و نه شوهری . خانواده ای هم در کار نیست.
دکتر : ساختار اجتماعی چطور؟ دولت چی؟ دولت دارید؟
پروت : نه نیازی بهش نیست!
دکتر : قانون چی؟ باید یه قانونی باشه؟
پروت : نه قانونی و نه حاکمی!
دکتر : پس چطور بد و خوب رو میفهمید؟
پروت : تمام موجودات جهان بد و خوب رو از هم تشخیص میدهند!!!
پروت : شما انسانها اکثرتون تابع حکم چشم در مقابل چشم اید.جان در برابر جان. که در تمام جهان بخاطر احمقانه بودنش معروفه. حتی بودا و مسیح هم دیدی کاملا" متفاوت داشته اند.ولی کسی به این قسمت توجه نداشته .حتی بودایی ها و مسیحی ها . عجیبه که شما آدمها تا حالا چطور تا حالا دوام آورده اید!!!!!

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: یک روباهم من.
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمی‌توانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخه.
شازده کوچولو گفت :من پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
شازده كوچولو: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

دکتر : به نظرم کی – پکس باید جای قشنگی باشه . دوست دارم یه روز اونجارو از نزدیک ببینم.امکانش هست؟
پروت : دکتر بهتره دنیای خودت رو بیشتر ببینی .یا بهت بگم خانواده خودت رو بیشتر ببینی. پسرت رو برای کریسمس به خونه دعوت کن.

روباه گفت: زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شاهزاده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!


دکتر پاول: پروت، این عکس رو ببین.
پروت: این عکس رابرت پورتر ه.

دکتر پاول: پروت؛ اين توهستي، تو و رابرت پورتر یکی هستید.

پروت: این خیلی مسخره است، من انسان نیستم!

دکتر پاول: حتی امکانش رو هم قبول نداری؟

پروت: قبول دارم امکان داره رابرت پورتر باشم؛
اگه تو هم این امکان رو قبول کنی که من هم از کی-پکس اومدم!!!


شاهزاده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: آدم ها فقط از چیزهایی که اهلی کنند می‌تواند سر در آورند. ادمها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از مغازه‌ها می‌خرند. اما چون كاسبي نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

پروت : تمامی موجودات این قابلیت رو دارند که خود را درمان کنند.
دکتر : گوش کن پسر ، در این سیاره من دکتر هستم و تو مریض !میفهمی ، وظیفه درمان مریض ها هم به عهده منه نه تو!
پروت : دکتر! مریض ! تمایز عجیب انسانها خب اگر کار تو معالجه بیمارهاست چرا تا حالا معالجه شون نکردی !؟

شاهزاده کوچولو پرسید: خب راهش چیست؟
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی


دکتر : تو چطور با سرعت نور یا بالاتر از اون حرکت میکنی؟ در این مورد چی داری برامون بگی؟
پروت : مطلقا" هیچی . چون دراین صورت ممکنه مغزخودتون یا دیگری رو منفجر کنید!!!!
دکتر : خب شاید بتونی نشونمون بدی سفر نوری چطور عمل میکنه.
پروت : منظورتون نمایشه؟ باشه
آدیوس و دوباره سلام!!!!! من رفتم و دوباره برگشتم!!


لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: همین طور است.
شازده كوچولو:پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.


پروت : میدونی از سیاره شما چی فهمیدم / در زمین به اندازه 50 سیاره زندگی وجود داره . گیاه، حیوان ، انسان...همه و همه در تلاش اند که جاشون رو پیداکنند.اونها بهم برمیخورند . از هم تغذیه میکنند.بهم وصل اند.

دکتر : در کی – پکس چنین ارتباطی وجود نداره؟
پروت : نه ،نه کسی میخواد و نه کسی نیاز داره.در کی – پکس وقتی من میرم کسی دلش برام تنگ نمیشه.دلیلی هم نداره که بشه...ولی احساس میکنم وقتی از اینجا برم . دلتنگم میشوند!!! حس عجیبیه.برام خیلی عجیبه !!!دلم برات تنگ میشه دکتر!

شازده كوچولو مي‌گه:” یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!“
پروت : غروب آفتاب رو دوست دارم . یاد کی – پکس میافتم .در کی – پکس ما دوتا ستاره داریم که باهم طلوع و غروب میکنند.

روباه : ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شاهزاده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

كاش حس میکردیم كه چقدر نسبت به چيزايي و آدمايي كه اهلي مي‌كنيم مسووليم .

پروت : راستی دکتر حالا که رابرت رو پیداکردی ، قول بده وقتی من نیستم ازش خوب مراقبت کنی

K-Pax ، جان لنون و Imagine


شاید بهترباشد آنچه را که پروت در کی- پکس عنوان میکند ،را از زبان جان لنون (رهبر فقید گروه بیتلز ) بشنویم.جان لنون علاوه برشهرتش به عنوان رهبر و ترانه سرای محبوب و معروف گروه پرآوازه بیتلز، به عنوان آرمانگرای بزرگی که از سردمداران هنرمندان در راه بیداری مردم، مبارزه علیه جنگ و گسترش صلح در دنیا معروف است . اغراق نیست اگر بگوییم بخش عمده‌ای از تظاهرات و فعالیت‌های ضدجنگ تحت تأثیر محبوبیت‌ خارق‌العاده لنون و تلاش‌اش او در این راه بود. البته در کنار او نباید فعالیت‌های دیگران را نادیده گرفت؛ هنرمندانی نظیر: باب دیلن، جون بائز، باب مارلی، جیمی هندریکس، جنیس جاپلین، جیم موریسون، پل مک کارتنی، نیل یانگ، پی جی هاروی و... (در این مورد، اجرای سرود ملی آمریکا توسط جیمی هندریکس در WoodStock 68 یک نمونه گویاست. هندریکس – بزرگترین نابغه ای که جهان در گیتار الکتریک تاکنون بخود دیده - سرود ملی آمریکا را با گیتارچنان می‌نوازد که از آن صدای توپ و تانک و تفنگ شنیده می‌شود!)

ترانه « Imagine » که در سال ۱۹۷۱ توسط جان لنون ساخته شد، بهترين اثر او پس از ترک گروه «بيتلز» توصيف شده است، بلافاصله پس از قتل اين هنرمند در سال ۱۹۸۰ در بريتانيا،(به این مورد بعدا"مفصلا" خواهم پرداخت) در صدر پرفروش ترين ترانه های اين کشور قرار گرفت.جالب آنکه 6 سال پس از مرگ جان Imagine بار دیگر به عنوان بهترین ترانه صدرنشین شد.

اين ترانه روايت خلاقانه و دلنشينی از جهانی ايداه آل است که در آن از «جنگ، خشونت، حکومتها ،نژاد پرستی و مذهب» خبری نيست.جان لنون در بخشی از ترانه «Imagine» با سوزی جانکاه در صدايش می خواند: « ... مجسم کن نه کشوری باشد و نه جايی که برای آن بايد کسی را کشت يا برايش کشته شد ... تصور کن مذهبی وجود نداشته باشد و در عوض همه مردم دنيا در صلح کامل زندگی کنند... تصور کن! چرا که تجسم آن دشوار نيست.»

این ترانه تخیل وجود شهریست آرمانی که جان لنون به ما می شناساند. شاید کم تر ترانه ای را بتوان یافت که مانند Imagine متن آن برای تمام مخاطبین دنیا و در همه زمان ملموس و قابل درک باشد.

در کلیپ ویدیویی Imagine جان لنون و همسرش - یو کو او نو- به طور کاملا نمادین در مسیری جنگلی و از میان درختان بزرگ وارد خانه ای که کاملا دیوار و در های آن سفید رنگ است می شوند که این خانه پنجرهای زیادی دارد ولی به سبب پرده ها نوری وارد خانه نمی شود همزمان که یوکو پرده ها را کنار میزند و خانه ی سفید رنگ یکپارچه نور می شود جان لنون هم پشت پیانو ی مشهور سفیدرنگش که نماد صلح است قرار می گیرد و شروع به نواختن می کند....

خلاصه کلام :
آنچه جان لنون در Imagine- اگزوپری درکتاب شازده کوچولو و کیوین اسپیسی به عنوان مردی از سیاره کی-پکس عنوان میکنند ، همه و همه یکسان است . آنها با دیدی "فرا – بشری" ،از آنچه که بشر در این سالها خود به سر خود آورده افسوس میخورند ، توانمندیش را به او گوشزد میکنند ،اميد را بيادش مياورند(پرنده آبي سمبلي از اميد در فيلم كي - پكس است) و ویژگیهایی را که مختص اوست و بدست فراموشی سپرده شده را برایش بازگومیکنند. ویژگیهایی چون احساس و قابليت دوست داشتن و علاقمند شدن -که موجودات دیگر حسرت آنرا میخورند. تشخیص خوب از بد ، توانمندی بهترشدن و بهتر بودن- که پروت از آن به عنوان درمان یاد میکند – و اگزوپری همگي را در يك كلام «اهلی شدن» مینامد. لذت بردن از لحظات زندگی و شاد زیستن را یادآور او میشوند و عنوان میکنند که او توانمندی و قابلیت بهرمندی از لذت بیشتری را در زندگی دارد.چرا که او آرامش و رازهای شادزیستن خود را فراموش کرده است.

متن ترانه Imagine اثر جان لنون :

Imagine There’s No Heaven
It’s Easy If You Try
No Hell Below Us
Above Us Only Sky
Imagine All The People
Living For Today

Imagine There’s No Countries
It Isn’t Hard To Do
Nothing To Kill Or Die For
And No Religion Too
Imagine All The People
Living Life In Peace

You May Say , I’m A Dreamer
But I’m Not The Only One
I Hope Someday You’ll Join Us
And The World Will Be As One

Imagine No Possessions
I Wonder If You Can
No Need For Greed Or Hunger
A Brotherhood Of Man
Imagine All The People
Sharing All The World

You May Say That I’m A Dreamer
But I’m Not The Only One
I Hope Someday You’ll Join Us
And The World Will Live As One

دانلود ترانه Imagine - فايل صوتي
دانلود كليپ ترانه Imagine - فايل تصويري

********

پانوشت :

در حال نوشتن مطلب ديگري بودم ،برنامه اي هم براي كي - پكس نداشتم ليكن دوست بسيار عزيزي كه اين فيلم به تازگي دستش رسيده بود علاقمند بود براي يكبار هم كه شده از مطالب جلو باشد و فيلم را قبل از پرداختن به مطالب آن ببيند.
اين پست را به او تقديم ميكنم كه موجب شد ، كي - پكس را بهتر و روشنتر ببينم.

*********
نیموی عزیز ، در بخش کامنتها ، نظری بسیار زیبا نوشته بود که درخاتمه اضافه میکنم:

"اگزوپری" روزی رفت و دیگر برنگشت شاید خسته شد از یافتن دوست، شاید به سیاره اش بازگشت، جایی که بغیر از دوستی چیز دیگری نمی یافت. "جان" کماکان امیدوار است که به او بپیوندیم درحالی که هنوز او را از دنیای دیگر میخوانیم! بازهم، سالها بعد" کی-پکس "ای گوشزدی کوچک نمود که بالاخره تا کی؟ کوته زمانی دوستی را در ذهن تصور نمودم، به یاری جان شتافتم، اما به غلط خود را محدود به گویش نمودم، گویشی که اکنون برایم غریبتر از حرفهای کی پکس است. غمی بی پایان حس نمودم تا اینکه این بار غریبی یافتم که از همزبانانم دوستتر بود. باز هم به "جان لنون" اندیشیم. جان عزیز، تصور دنیای تو ساده است اگر کمی از بندها رها شویم. اگر دنیایی برای خود نسازیم. اگر قلمرویی نداشته باشیم. اگر تاریخ را فقط عبرت بدانیم و برای نیل به افتخار به آن متوصل نشویم. بجای اینکه بگویم که آریاییم، از نوادگان کوروش، از سرزمین پارسایی تا به من بیاندیشی بگویم این منم، از سیاره ای دیگر، با زبانی دیگر، با شکلی متفاوت، آیا توان دوست داشتنم را داری؟ شاید بهتر است به حرف بسنده کنیم!
متشکرم از تلفیق زییایت دوست عزیز.

«زندگی» در حكومت ترس

Das Leben der Anderen

سالن تئاتر پر از تماشاگر است. همه به صحنه و بازی بازیگران چشم دوخته‌اند. اما مردی در طبقه بالای سالن، دوربین به دست گرفته و کارگردان تئاتر را، که آن پایین در گوشه‌ای نشسته، تماشا می‌کند. آن مرد، مأمور اداره اطلاعات است. زندگی خصوصی آن کارگردان، بی‌آن‌که بداند، صحنه عمومی تماشا و نظارت دولت شده است. در نظام‌ توتالیتر و جمهوری ترس، نه عرصه خصوصی وجود دارد نه عرصه عمومی. زندگی دیگران، ملک حکومت است.

زندگي دیگران The Lives of Others

نويسنده و کارگردان: فلوريان هنکل فون دونرسمارک. موسيقي: استفان موچا، گابريل يارد. بازيگران: اولريش موهه[سروان گرد ويسلر]، مارتينا گدک[کريستا-ماريا زيلاند]، سباستين کخ[گئورگ درايمان]. ١٣٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان.
جوايز :
برنده اسکار بهترين فيلم خارجي سال 2006،
برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/موهه، بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از جوايز فيلم باواريا ،
برنده جايزه بهترين بازيگر/موهه، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي،
برنده شش جايزه از مراسم فيلم آلماني،
برنده گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي،
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم Guldbagge،
برنده جايزه تماشاگران از جشنوراه لوکارنو،
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان لس آنجلس،
برنده جايزه مردم پسندترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ورشو و...

خلاصه داستان :
آلمان شرقي، اوايل دهه ١٩٨٠. "گئورگ درايمان" نمايشنامه نويسي موفق است که مدت هاست با هنرپيشه اي زيبا به نام "کريستا ماريا" زندگي مشترکي دارد. کريستا هنرپيشه محبوب مردم و روشنفکران است که اغلب نقش اول نمايش هاي درايمان را نيز بازي مي کند تا اين که يک شب در نمايش افتتاحيه يکي از کارهاي آن دو، توجه وزير فرهنگ به کريستا جلب مي شود. اما کريستا اعتنايي به او نمي کند و همين امر وزير را خشمگين مي سازد. وزير از سرهنگ گروبيتز صاحب منصب اشتازي[سرويس اطلاعاتي آلمان شرقي] مي خواهد تا زندگي اين دو هنرمند را زير نظر بگيرد. گروبيتز نيز به نوبه خود زبده ترين مامور خود سروان ويسلر را مامور اين کار مي کند. ويسلر در تمامي آپارتمان درايمان و کريستا دستگاه هاي شنود و دوربين مخفي نصب کرده و بيست و چهار ساعته آنها را زير نظر مي گيرد.
ویسلر مأموری سخت منضبط، خشن، بی‌روح و سرد است، او كه بازجوي ارشد و مدرس بازجويي در اشتازي است،
همه گفت‌وگوهای خانه نویسنده را می‌شنود و ثبت می‌کند. حتي معاشقه‌ها ی نویسنده با دوست دخترش را در گزارش از قلم نمي اندازد،ولي کم کم جذب زندگي اين دو و دنياي هنر و ادبيات مي شود....

تحليل فيلم :

«زندگي ديگران» يکي از بديهي ترين نشانه هاي اوج مجدد سينماي جديد آلمان است، فيلمي به غايت زيبا، خوش ساخت و مدرن که مي تواند مايه افتخار سينماي هر کشوري باشد. موسیقی زیبای فيلم نيز نقش بسیار مهمي در انتقال حال و هوای فیلم به مخاطب دارد.

فیلم «زندگی دیگران» به خاطر خلق تصویری نزدیک به واقعيت از آلمان شرقی روزگار کمونیسم ستایش بسيار شده استداستان فيلم حكايت نظارت سیستماتیک جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) بر زندگی روشن‌فکران و به طور کلی مردم است. محور اصلی فیلم، بيان نظارت سخت‌گیرانه اشتازی (Stasi) یا دستگاه اطلاعاتی آلمان شرقی بر قلمرو فرهنگی کشور است.

«زندگي ديگران» قصه قربانیان خفقان وحشت و تباهی حاکم بر کشوری در پس پرده آهنین آخرین سال های استبداد کمونیسم است و در این وادي فیلمساز به اقتضای نزدیکی اش به آنچه به تصویر می کشد ، بنا را بر احساساتش برای حسرت آنچه به زادو بومش تحمیل شده و دلسوزی برای مقوله هنر و نفس آزادیخواهش گذاشته و همين فیلم را از شور گزارشی آثار افشاگر و هیجان برانگیز سیاسی روز منزه می دارد و همچون حال و هوای رمانی کلاسیک ،لحن و فضای اثر را به کرختی و سرمایی می آراید که بهترین توصیف از حال و روز منجمد زمان فیلم است. همانطور که به لطف دکوپاژهای جالب کارگردان ؛در خانه ها و حریم افراد، عدم امنيت خصوصي موج می زند.

موضوع فيلم به شدت جدي و انساني است و اين نشان از آگاهي و بصيرت نويسنده و کارگردانش دارد.« زندگي ديگران» نيز با استقبال خوب مردم آلمان، فروش بيش از ١٠ ميليون يورويي اش و نامزدي اش در ١١ رشته از مراسم بهترين فيلم آلمان و نقطه آغاز درخشاني براي کارنامه فون دونرسمارک (نويسنده و کارگردان) و اسكاري بياد ماندني را براي او رقم زد .

فیلم با زاويه اي گیرا و پرکشش، به خوبی مصائب روشن‌فکر بودن یا حتي شهروند عادی بودن در نظام‌های توتالیتر را به تصویر می‌کشد. در «زندگی دیگران» می‌بینیم که زندگی مردم، قلمروی است که دولت حق خود می‌داند كه بر آن نظارت و مراقبت بی‌حدومرز کند و بدین شیوه بر آنان اعمال قدرت نماید. کارگردان با هوشمندی خیابان‌ها را خالی نشان داده است. حتي یک کافه-بار که در فیلم نشان داده می‌شود، خلوت است و میزها و دیوارها خشونت آهنینی دارند. فضای عمومی، به هیچ روی دل‌پذیر و پویا و پرتحرک نیست. انگار هر روز خبری بد در شهر می‌پیچد و همه در خانه می‌خزند. در حکومت‌های توتالیتر، گوشه‌گیری و افسردگی، آیینی جمعی است.

بر خلاف تصور اوليه سباستين کخ[گئورگ درايمان] (كه بيشتر بينندگان او را پس از فيلم Black Bookميشناسند)نقش اول فيلم و بخش مهمی از گیرایی فیلم در شخصیت ویسلر است؛ منتقدان بازی بيادماندني "اولریش موهه" به نقش ويسلر را تحسين كرده و در جشنواره هاي مختلف جايزه بهترين بازيگر مرد را به او تقديم كرده اند. "موهه"، با آن صورت سرد و چشمان یخی و راه رفتن‌اش با شانه‌های ثابت، به خوبی بدن یک مأمور اطلاعاتی را نمایش می‌دهد که نوع کار و فکرش اندک اندک بر شکل و شمایل اندام‌اش اثر گذاشته است. جايي خواندم موهه که در فیلم، نقش مأموری اطلاعاتی را بازی می‌کند، خود در زندگی واقعی، قربانی اشتازی بوده و همسرش جاسوسی وی را برای اداره اطلاعات آلمان شرقی میکرده است.
شايد بهترين تعريف از اين فيلم را بتوان در اين جمله خلاصه کرد که دلباختگي جلاد به قرباني زمينه ساز کشف رگه هاي انسانيت نهفته در درون وي مي شود. دلباختگي خويشتن دارانه ويسلر به کريستا که هرگز بر زبان نمي آيد، اما باعث مي شود که او دنياهاي تازه اي را کشف کند. با «برشت» واقعي آشنا شود و کار عاري از احساس خود را با ملاحظات انساني پيوند بزند. تماشاي زندگي ديگران به عنوان نمونه اي تحقيقي از آن چه در آلمان شرقي قبل از فروپاشي اردوگاه چپ و بعد از آن رخ داده، ضروري است. عملکرد مکانيسم غير انساني دستگاه هاي اطلاعاتي جهت ارضاء اميال جنسي سياستمداران و ترسيم جنگ سرد به موضوعي فاقد انسجام ، از نكات مهم فيلم است. گاه به نظر مي رسد زن ديگري غير از کريستا در اين شهر وجود ندارد و دستيابي به او ، به مثابه آزادي از دست رفته اي است که غايت آرزوي هر مردي است. بازي بسيار خوب اولريش موهه و ديگر بازيگران فيلم گرماي اطمينان بخشي به فيلم داده و آن را از ديگر محصولات سينماي در حال احتضار آلمان متمايز مي کند،
لحظه‌های شکل‌گیری این فرد به شکل و شمائل انسان شدن حقيقتا" تکان دهنده است. او حالا اطرافش را بهتر می‌بیند. با پسرک داخل آسانسور (که پدرش را نیروهای خودش کشته‌اند)حرف می‌زند. نیاز به زن را در زندگی سرد و خانه خاکستری‌اش بیشتر حس می‌کند و حتي از زن تن‌فروش می‌خواهد كه بیشتر پیشش بماند.
از نواي پیانو نویسنده‌ای که همه حرکاتش تحت‌نظر او ست، منقلب می‌شود. از فداکاری زن بازیگر كه برای کمک به همسرش ، خود را در اختيار وزير فرهنگ قرار ميدهد، آنقدر منقلب ميشود که دست به کار می‌شود تا جلوی اين فاجعه را بگیرد.
یادآوری نقش فراموش شده «هنر» در زندگی ؛ و تحول و اثری که در ابعاد مختلف , در زندگی افراد میگذارد ,لطيف ترين نکته فیلم است .درست همانطور که در فیلم«The Visitor » شاهد تغییر در زندگی والتر پرفسور اقتصاد و استاد دانشگاه بودیم ،كه پس از آشنايي اتفاقي با نوازنده تمپو،موسيقي او را دگرگون ميكند .

هانا آرنت، فیلسوف آلمانی که مسأله توتالیتاریسم یکی از کانون‌های اندیشه سیاسی وی ميبود، شر موجود در نظام توتالیتر را به شیوه‌ای بدیع تفسیر کرده است. از دیدگاه او، ارتکاب شر، صرفاً عملی شیطانی و یا حتي برابر با حماقت نیست. هانا آرنت، مسأله خیر و شر را به قوه اندیشیدن پیوند می‌دهد. از نظر وی مرتکب شر، کسی است که نمی‌اندیشد. آرنت - به ویژه پس از حضور در دادگاه آیشمن - در چند نوشته خود استدلال کرد چگونه اندیشیدن، موقعیتی را پدید می‌آورد که آدمی از ارتکاب شر بازمی‌ایستد آیشمن که یکی از کارگزاران کوره‌های آدم‌سوزی دوران هیتلر بود، از نظر آرنت نمونه بارز انسانی نااندیش است.

ویسلر نمونه معکوس آیشمن است. در صحنه نخست فیلم، ویلسر بازجوست و یک زندانی را با ترفندهای بازجویی از پای درمی‌آورد و به اعتراف وامی‌دارد. صحنه بعد، او را بر سر کلاس درس بازجویی نشان می‌دهد که شیوه‌های درهم شکستن قربانی را به شاگردان جوان‌اش می‌آموزد. اما نشستن در آن بالاخانه و گوشی نهادن بر گوش و تحت نظر گرفتن زندگی یک روشن‌فکر، فرصتی برای اندیشیدن پیش روی او می‌گذارد. او می‌اندیشد. به درماندگی نویسندگان و هنرمندان در برابر سانسور و نظام مراقبت و مجازات دولت و به پایداری و انگیزه آنان برای مبارزه در راه آزادی می‌اندیشد. حتي سبک زندگی روشن‌فکر تحت نظر نیز برای او مایه اندیشیدن است.
شخصیت های «زندگی دیگران» همه در دایره ترس ، انتظار و از دست دادن ساده ترین نوع حق حیات به ساده ترین گونه خود سرگردانند. شکست می خورند اما ناامید نمی شوند. زندگی تا روز رهایی ادامه خواهد داشت.

«زندگی دیگران» فيلمي خوش ساخت است. ضرباهنگ ملایم فیلم بیننده را همراه خود می کند سکته و پرش ندارد و به این ترتیب ، در نيمه اول فيلم تماشاگر ،اندكي از طبيعت ساکن و خسته کننده کار تعقيب و مراقبت بي تاب ميشود اما ارزش فیلم فراتر از این است. پیام فیلم از چند جهت به ویژه برای بیننده در یک مملکت دور از دموکراسی مفهومی آکنده از روح تلاش، امید و ایستادگي تا مرگ و نابودي دیکتاتور است ، سانسور و سکوت نميتوانند درمقابل آزادی دوام بياورند. صحنه های شنود خانه های روشنفکران از سوی پلیس مخفی و سازمان امنیت ملی و جاسوسانی که همواره حتی خصوصی ترین بخش های زندگی مردم مانند زناشویی را هم مد نظر دارند ، همه آنقدر ملموس هستند که بسادگي و بدون شگفتی پذیرفته ميشوند. در ادامه ارائه آمارهای خودکشی نیز از فصل های دیدنی است. اینکه چگونه آلمان شرقی مخالفین خود را می کشت و مرگ آنها را خودکشی اعلام می کرد ولی پس از اندکی انقدر آمار خودکشی ها آنقدر بالارفته بود که دیگر عادی نمی نمود و دست آخر آنقدر شور شد که صلاح را در آن دیدند که اصلا آمار خودکشی خود را منتشر نکند.

به این ترتیب بخشی از فیلم را روایات مستند می سازد روش های بازجویی و اعتراف گیری نیز از همین دسته می باشند که همه به دلیل اتکا به واقعیت و کارگردانی، خوب از کار درآمده اند.

جایی خوانده بودم که اگر گمراه شده گان زمانه ما، شانسی برای دیدن و امتحان زندگی دیگری داشته باشند، حتما بین آنها هستند کسانی که به خود بیایند و طعم "زندگی دیگرانی" را بچشند. همانطور که رئیس بازجویان و مامور ارشداطلاعات آلمان شرقی در یک ماموریت خود را باز میابد و شرف و انسانیت اش را جایگزین رفاه و حرفه اش میکند..

انتهای فیلم آخرین دیالوگش هم فراموش نشدنیست.
جاييكه فروشنده می‌پرسد :"هدیه است؟کتاب رو کادو کنم؟" و مامور شکسته با لبخندی قاطع می‌گوید:"نه ! مال خودم است

نميدانم چگونه چنين فيلمي[ وبا چه ميزان تغييري!!!] در توصيف سرويس هاي اطلاعاتي و انحراف هاي جنسي رايج در آنها ،در جشنواره سرداران به نمايش در آمده!؟


پانوشت :


Das Leben der Anderen(نام آلمانی) یا The Lives of Others از آن دسته فیلمها یست که هرگز فراموش نخواهم کرد و جایگاه ویژه ای برایم دارد.یادم میاد وقتی فیلم را دیدم تا مدتی آنقدر تحت تاثیر آن بودم که از ذهنم خارج نمیشد ، و بدتر از آن اینکه تا مدتی هیچ فیلمی هم به دلم نمی چسبید. «زندگی دیگران» از همان دسته فیلمهایی بود که به نوشتن وادارم کرد و نتیجه اش هم دایر کردن همین وبلاگ شد!!چندی پیش به شدت یادش کرده بودم و حس میکردم که انگار دارم آنرا دوباره ولی اینبار به نحوی دیگر و از نزدیک شاهد هستم ! این بود که دست نوشته کوتاه و کنار افتاده قدیمی را برداشتم و سر وسامانی بهش دادم ، تصادفا" این پست مقارن شد با نوزدهمین سالگرد فروپاشی دیوار برلین که همین چند روز گذشته بود.
***
حدود يكسال پس از آنكه The Lives of Others اسكارش را به خانه ببرد ، درسفري كه از آلمان غربي به آلمان شرقي (هرچند كه ديگر بدين نام ناميده نميشوند) با ماشین سواری داشتم ، بجز طبيعت زيبايي منطقه و عقربه سرعت سنج ماشين (كه همواره از 200 تا 220 در نوسان بود و من از آن چشم بر نميداشتم) در حاليكه محو تماشاي كليسا ها و تفاوت رفته رفته ساختاري و معماريشان از غرب به شرق بودم، و تغییرات جاده را چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ کیفی حس میکردم( البته نسبت به جاده های همانجا!) لحظه اي نبود كه از ياد دو اثر ماندگار هنري غافل شوم: يكي The Wall پينك فلويد كه راجرواترز در سال 1990جلوي ديوار فروپاشيده برلين اجرا كرد( اجرايي جالب و با شكوه كه به همگان ثابت كرد كه پينك فلويد را فقط و فقط خودشان بايد اجرا كنند وبس!!) و ديگري فيلم «زندگی دیگران».
بعد از گذشت ماهها پس از دیدن فيلم (خوشبختانه فيلم رامطابق با سنت فيلمهاي خارجي اسكار به زبان اصلي(آلماني) با زيرنويس انگليسي ديدم ،و از زيرنويس هاي بي كيفيت فارسي فارغ بودم) هميشه به اين فكر ميكردم چطور حكومتي كه با اين دقت و ریز بینی بر تک تک افکار مردمش نظارت و تسلط داشت و از هر حركت كوچك مغاير با سليقه اش جلوگيري ميكرد،اينطور پوسید و از هم فرو پاشيد؟نظارت و کنترل که دیگر بیشتر از این نمیشود.آن هم پشت دیوارهای بسته ای که کسی از خارج از آن ، اجازه خبر داشتن حتی از اقوام خود ندارد! اینجا شاید بد نباشد یادی هم از شاهکار "امیر کاستاریکا" «Underground» داشته باشم که نشان میداد چگونه گروهی سودجو سالها پس از اتمام جنگ جهانی هنوز مردم را از ترس حمله های دشمن ؛ در شهر زیرزمینی نگه داشته اند و در روی زمین مال و املاکشان را به یغما برده اند و بر آنها حکومت میکنند.
در طول راه از دوست آلماني ام درباره روزي كه ديوار فرو ريخت سوال ميكردم و او هم داستان خنده دار سخنراني شهردار مست برلين را برايم نقل كرد كه درحاليكه كارشناسان دو كشور درحال بررسي زمان بازگشایی مرز دو كشور داشتند، عبور مردم را از ديوار را مجاز و بي اشكال ميخواند و سرانجام قبل از اتمام كار كارشناسي مردم با خوشحالی از شرق ديواربه آن سوي آن يورش ميبرند. با شيطنت پرسيدم خب چرا از شرق به غرب ؟ پاسخ داد :يه ضرب المثل آلماني هست كه ميگه هر وقت كنار ديواربرلين ايستادي و ندانستي كدام سمت اش هستي،كافيه يك عدد موز را بياندازي روزي ديوار. از هرطرفي مردم حمله كردند تا آن موز را از روي ديوار بردارند آنطرف سمت شرق ديوار است!

ستایش های یک آریایی نیک کردار

به یاد پدرام عزیز
یک پست سکوت

فرشته و اژدها



در نيمه راه پايان طريقت بودم كه سفري پيش آمد. سفري متفاوت با سفر قبل...

سفر قبل كه به غرب رفته بودم .بارم فقط «فرشته» بود و رنگم "سپيد" .
اينبار كه از شرق برگشته ام همراهم «اژدها» ست و رنگم "سرخ"!!!

سفر قبل 666 غرق دركليسا بود و در كليسايي 600 ساله و در حضور سه قديس اشكاني ؛شمعی افراشت و با«فرشته» پيمان بست. اما اينبار هرچند سرايش معابدي با همان قدمت بود ، ليكن«اژدها» از امپراطور زمان و مکان ياري گرفت و پيمان «فرشته» را در شكست.


سفر قبل آوای Bobby McFerrin همدمم بود که ساز یویومای ژاپنی را در اجرایی فراموش نشدنی از"دوئت ویلون ویوالدی" باحنجره طلایی اش بسان ویلونی همراهی میکرد.
اما اینبار تار دردمند " لطفی" مونس شبانه ام بود و «ارغوان»سایه، که همچو موجی سوار بر آن خودنمایی میکرد.

مرا چه شده است؟!
من که از دست همه لغزیدم اینبار از دست خودم "لیز" خوردم!

اکنون که قوانین شکسته شده است،

«ارغوان» را (که گاها" در کامنتها برای بعضی از دوستان مینوشتم) از برای خودم مینویسم:

ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من...

دیوار چین



امروز بخت با من یار بود و اين اقبال را داشتم تا از «دیوار چین» که یکی از هفت اعجاز جهان شمرده می شود از نزدیک ديدن كنم: دیوار چین در جهان به لحاظ زمان و ساختار؛ركورد دار طولانی ترین و بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی, در قدیم است . طول آن در نقشه جغرافیایی چین 7000 کیلومتر امتداد یافته است. این اثر سال 1987 در "فهرست میراث جهانی " ثبت شده است. تاریخ ساخت دیوار چین به قرن 2 قبل از میلاد باز می گردد. "كين شي هوانگ" امپراطور وقت چین برای جلوگیری از حملات ملیت های شمالی ، برجهای آتش برای خبر رسانی و یا قلعه های مرزی برای حصول اطلاعات دشمن را در ارتباط با دیوار و بر روی آن ایجاد کرد . امپراطور كين شي هوانگ، با پايه گذاري يك حكومت مركزي قدرتمند و متحد كردن نواحي مختلف چين كه تا پيش از آن دائم با يكديگر در حال جنگ بودند، سنتي را پايه گذاري كرد كه توسط سلسله هاي آتي نيز پي گرفته شد و تا سال 1912 ميلادي كه آخرين امپراتور سلسله كينگ بر اين كشور حكمراني ميكرد، ادامه داشت.

کين شي هوانگ نخستين امپراتور سلسله كين پس از آن كه طي جنگهايي طولاني 6 ايالت مختلف چين را با يكديگر متحد كرد، به يكدست كردن قوانين و فرآيندهاي اداري در قلمرو پهناور خود پرداخت. در اين دوره خط و پول رسمي كشور چين يك شكل شد و قوانين مختلفي حتي براي طول محور چرخ گاريها و ارابهها و عرض شاهراهها تصويب شد.

امپراتور كین شی هوانگ پس از به وحدت رساندن چین ، دیوارهای دوک ها را به هم متصل کرد که به صورت دیوار بزرگ در مرزهای شمالی بر روی کوه ها در آمد . او می خواست با این کار از حملات دشمن به مراتع شمالی جلوگیری کند. در تاریخ دو هزار و اندی ساله چین، حکمرانان دوران مختلف به ساخت دیوار چین پرداختند . تا اینکه طول دیوار به 50 هزار کیلومتر رسید. این میزان معادل گردش به دور کره زمین است .از نزدیک ، دروازه های پر ابهت ، دیوار ها ، سکوهای دیوار ی،برج های دیده بانی، برج های آتش هماهنگ با عوارض زمینی آکنده از دلربایی هنری است. ".

افسانه مون جیان نو

افسانه معروف و غمگيني درباره اين ديوار وجود دارد كه ميگويد کسانیکه در محل ساختمان می مردند جسدشان را لای دیوار می گذاشتند. اکنون در انتهای شرقی این دیوار یعنی در " شان های گوانگ" معبدی وجود دارد که می گویند برای بانوئی به اسم " مون جیان نو" ساخته شده است.مون جیان نو" دختری بود که با جوانی از مردم دهکده خود ازدواج کرده بود. چند روز پس از اردواج شوهر را برای دیوارسازی بردند. چند سالی از رفتن او گذشت و هیچ خبری از او نرسید.

" مون جیان نو" که پیوسته نگران سرنوشت شوهر خود بود عاقبت تصمیم گرفت شخصا برود و از وی سراغی بگیرد و او را بیابد. روزی عازم محل کار او شد پس از طی مسافت بسیار سرانجام به محل کار شوهر رسید، ولی شوهر خود را پیدا نکرد. همکارانش به او گفتند خیلی احتمال دارد که شوهرش مرده باشد و جسد او را هم لای دیوار گذارده باشند .

مون جیان نو این خبر را که شنید بسیار غمگین کردید و همانجا ماند و روزها و شبها زیر آن قسمت دیوار می نشست و گریه می کرد. شبی در اثنا گریستن ، آواز مهیبی شنید سرش را بلند کرد دید دیوار شکاف برداشته است، در داخل شکاف جسد شوهر خود را تشخیص داد ، آخر لباسی را که شوهرش برتن داشت خوب می شناخت. "مون جیان نو" بیدرنگ خود را روی جسد شوهر خود افکند و دیگر بیرون نیامد. اکنون این حکایت اسفناک همچنان در میان مردم چین برسر زبانهاست و سرزنشی از بیداد و ستم گذشتگان دارد.
دیوار چین تجسم درایت و رنج و زحمت میلیونها چینی در دوره باستان چین است . این اثر پس ازهزاران سال از بین نرفته و دارای دلربایی فناناپذیر و سمبل روحیه ملیت چین است .

بازگشت امپراطور بزرگ و سربازان سفالي

ارتش سفالي نخستين امپراتور سلسله كين، از 8099 سرباز كه هر يك قد و هيكل و چهره متفاوتي دارند تشكيل شده است. اين سربازان سفالي بر اساس الگوي سربازان منتخب ارتش آن زمان چين كه از جمله جنگجوترين سربازان كل تاريخ چين بودهاند، ساخته شدهاند.

آرامگاه امپراتور كين (مرگ به سال 210 پيش از ميلاد) در شهر شيان واقع در استان شانشي به همراه سربازان سفالي مشهوري كه در سال 1974 در اين آرامگاه كشف شدند، از سال 1987 در فهرست ميراث جهاني يونسكو ثبت شدهاند.

اين مجسمه ها در حالات و با ساز و برگ گوناگوني ساخته شده اند كه از جمله آنها ميتوان به سربازان پياده نظام كه حالت ايستاده دارند، كمانداران كه در حالت زانوزده ساخته شدهاند و نيز ارابهراناني كه ارابههاي متصل به چندين اسب را ميرانند اشاره كرد. نكته جالب توجه اين كه چهره هر يك از اين 8 هزار سرباز شكل و حالت و حتي مدل موي منحصر به فردي دارد.

سه بخش مختلف اين ارتش سفالي در سه گودال مختلف كشف شدهاند: گودال اول كه مشهورترين و بزرگترين گودال نيز هست، سربازان پيادهنظام را در خود جاي داده است. گودال دوم به سربازان سواره نظام تعلق دارد و گودال سوم نيز به افسران و درجه داران تعلق دارد.( اين امپراطور و سربازان سفالي اش همان ارتشي هستند كه موضوع فيلم موميايي 3 را تشكيل ميدهند)

كين شي هوانگ از آن جا دستور ساخت و دفن مجسمههاي سفالي را صادر كرد كه باور داشت اين ارتش پس از مرگ از او محافظت خواهد كرد. جنگجويان سفالي با آرايش جنگي در يك و نيم كيلومتري مقبره امپراتور و رو به سرزمينهاي دشمن دفن شده اند، به طوري كه بين دشمن و مقبره امپراتور قرار بگيرند.

اما اين جنگجويان سفالي كمتر از 50 سال پس از مرگ امپراتور و در جريان شورش دهقانان چيني دچار آتشسوزي و آسيبهاي جدي شدند. بر اساس طراحي اوليه، سقفي چوبي بر فراز سر اين سربازان ساخته شده بود، اما بر اثر آتشسوزي اين سقف چوبي روي سربازها سقوط كرد و موجب تخريب بسياري از آنها شد. آتش همچنين موجب از بين رفتن رنگ سطح مجسمهها شد كه به آنها حالتي رئاليستيتر ميداد. البته گودال افسران و درجهداران از شر آتش در امان ماند و امروز هنوز بقاياي رنگ را روي بعضي از مجسمههاي اين گودال ميتوان مشاهده كرد.

ارتش سفالي كين در ماه مارس سال 1974 و در جريان حفر چاهي كه سه كشاورز محلي براي آبياري مزارع خود قصد حفرش را داشتند، كشف شد.

دیوار چین دارای اهمیت تاریخی و فرهنگی و ارزش دیدنی است. چینی ها می گویند : " کسی که به دیوار چین صعود نکرده باشد ، قهرمان نیست

خلوتي در شلوغي

امروز در خلوت تنهايي ،پس از یک پرواز 3 ساعته از گوانگجو به پکن ,
در يك مسير طولاني اتوبوس در جوار همراهان ،
صحنه ها و موسيقي schindler's list را از ابتدا تا به انتها در ذهنم ،تجسم و مرور كردم
و مثل صدها باري كه مشتاقانه به تماشاي آن مي نشستم،
آرام آرام گريستم....

دانلود اجراي ايزاك پرلمن از اثر جاودانه جان ويليامز"فهرست شيندلر"(حقا كه اسكار لايق آن بود)

http://www.mp3raid.com/search/download-mp3/816506/itzhak_perlman_schindlers_list.html

شايد شما هم به من پيوستيد....

...گل آبي