‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های پراکنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های پراکنده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

سوختن

آنروزها
غرق در انديشه يافتن حلقه هاي قدرت ،
بدنبال يافتن راهي براي رهايي از «زمان» بودم ...

با تمركز بر حلقه
برتر گمشده ،
آنچه هنوز نيامده بود را ديدم ،
و از قيد«زمان» گريختم ...
اما چنان در بازي با حلقه قدرت ، غرق بودم
كه به عاقبت آن نمي انديشيدم ...

***

وقتي پست تحليل فيلم "بهار،تابستان،پاييز،زمستان و... بهار" را مينوشتم ،
بعضي از قسمتها ، حس خاصي بهم القا ميكرد،
گويي مخاطب استاد و سخنانش خودمن بودم...
و اين امر حقيقت داشت...

چقدر «آزمون» من زود و سنگين آغاز شد...

ترسم از آنكه خوابها تعبير گردند :

ترسم كه اينبار قادر به نجات مسيح نباشم ،
ترسم كه اينبار توان نگهداري از اسراري كه در انجمن اخوت در دلم نهادند، را نداشته باشم...

اي كاش اين حلقه دردناك را هيچگاه پيدا نميكردم.
آنكه در بند «زمان» نباشد
محكوم به «سوختن» است...

چقدر دلم براي «اينجا بودن » تنگ شده

دانلود موسيقي اين پست

Zeitgeist



Spirituality" is a particular term which actually means: a dealing with intuition... Chogyam Trungpa

The more you educate yourself the more you understand where things come from the more obvious things become and you begin to see lies everywhere.
You have to know the truth and seek the truth and the truth will set you free.
Jordan Maxwell

They must find it difficult...
Those who have taken authority as the truth,
rather than truth as the authority -

G.Massey, Egyptologist

zeitgeist

Think about it!

Religion has actually convinced people
that there's an invisible man, living in the sky
who watches everything you do, every minute of every day.
And the invisible man has a special list
of ten things he does not want you to do.
And if you do any of these ten things,
he has a special place
full of fire and smoke
and burning
and torture
and anguish
where will send you to live
and suffer
and burn
and choke
and scream

and cry for ever

and ever till the END OF TIME…!!!

But he loves you!!!


See more in
’Zeitgeist – The Movie’
Winner of Best Feature Artivist’s Spirit in Artivist Film Festival
Hollywood, CA
2007

دریاچه

"از اين قرار ما در ميان اين ظلمت جاودانه بي آنكه قدمي باز پس گذاريم ،‌پيوسته به سوي سواحل
تازه اي در حركتيم ؛آيا هرگز نخواهيم توانست در روي اين اقيانوس بي كران« زمان» حتي يك روز لنگر اندازيم و توقف كنيم؟
اي درياچه، هنوز سال گردش خود را به پايان نرسانيده است؛اكنون مرا بنگر كه آمده ام تا به تنهايي در نزديكي امواج عزيزي كه او آرزوي بازديد آنها را به دنياي ديگر برد، بر روي تخته سنگي كه بارها بر روي آن نشسته اش ديده اي جاي گيرم..."

قطعه درياچه " اثر لامارتين"

شايد بيش از هزار بار قطعه "درياچه" لامارتين را رونويسي كردم
و هربار بدون استثناء در آن غرق شدم...

***

بالاخره چند روز پيش ايملي كه مدتها آرزوي دريافت اش را داشتم
(و حتي يكبار بخاطراش آتشي بپا كرده بودم)را دريافت كردم !
اماحالا ديگه به نظرم، رسيدنش؛ فقط و فقط در اثر يك اشتباه ساده بوده وبس.
بعضي وقتها ،چقدر زود دير ميشه!

"...زيرا نه براي درياي زمان كناره اي است و نه براي انسان مغروق پناهگاهي
همه چيز مي گذرد و ما را به سرعت به سمت وادي عدم مي كشاند"

مبانی وحشت - قسمت اول - گنگ خواب دیده و Hostel

گنگ خواب دیده

از بی معرفتی دوستان بی ذوق ، مدتی است حس و حال نوشته های قبلی را ندارم . از رموز حلقه جدید قدرت گرفته تا پیشگویی های غیر آسمانی، حس جدید با بازگشت به سرمنزل پدری ، آغاز و با الطاف دو ستان ع زی ز بشدت قوت گرفت!!!

در آستانه سالگرد روز تولدش که همه دنیا آنرا جشن میگیرند، واقعا" نمیدانم من توهم ، آن شوالیه مسخ شده ام، که پس از یک سفر طولانی در بیابان ،گریان و فریاد زنان «مسیح» را نبش قبر میکنم، جلوی راهبان غرق شده در دین ، او را از قبر زنده بیرون می کشم و ناجی یگانه منجی عالم بشریت خواهم شد !!!!یا آن بیخبری که با دستهای خودش او را زیر خروارها خاک مدفون کرده ؟
شاید هم همان کشیش طالع نحس که 666 را نقش بر بدن داشت ، نمیدانم ...
یا آن گمگشته ایکه ، به خیال خود به سمینار علمی و دوره تخصصی میرود ,غافل از آنکه با به حدنصاب رسیدن تعدادشرکت کنندگان به عدد 13 ، گویی یاران حلقه کامل میشوند و جلسه ماهیت اصلی خود را نمایان میسازد ؛ اينجا كلاس و سمينار نيست ،«انجمن اخوت» است و حاضرین هم اعضاء آن. جالب آنکه خودش از اعضاء اصلي سرٌي ترين انجمنيست كه مختص افراد دستچين شده است !!!
جلسه انجمن اخوت با جدیت تمام برگزار میگردد و در انتها همه چیز از ذهنش پاک میشود!!!

این موسیقی دلنشین و لطیف را هم از وبلاگم بر میدارم که عصر رومنس و ...مدتهاست به پایان رسیده . در این فضا بر عطش و اشتیاقم ، به دنیایی که به آن تعلق داشتم روز به روز افزوده میشود. چرا که میبینم در این مدت که نبودم ، یاران قدیمی هرچند که کهنسال شده اند اما همچنان ادامه میدهند، که دود هنوز از کنده بر میخیزد، پس من هم به آنها می پیوندم...
فرزند گم شده بعد از سالها به خانه بازگشته و چقدر دلتنگ و تشنه است....

حال که فرشته به اژدها تبدیل شده ، سراغ کشوی ممنوعه میروم ،و از گنجه سرخ رنگ ، موضوع بعدی را بدون انتخاب برمیگزینم.که این موضوع اولین کاندید برای این وبلاگ بوده است و من همیشه از آن گریزان .اما اینبار قرار را بر فرار ترجیح میدهم ، چرا که از معرفت دوستان ! باردیگر شرایط برقراری رابطه با آن حس گم شده فراهم گشته است.
پس اینچنین ادامه میدهم...

سینمای وحشت

سینمای وحشت پیش از آنکه به فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ مدیون باشد، وامدار داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه‌ برام استوکر و مری شلی است. از طرف دیگر سینمای اکسپرسیونیستی صامت آلمان بر این گونه سینما تاثیر شگرفی گذاشت و در تکمیل و تکامل سینمای وحشت نقش مهمی ایفا کرد. البته بجز داستان شاید مهمترین بخش سینمای وحشت را موسیقی تشکیل دهد. اسکارطلایی جری گلد اسمیت در سال 1976 برای موسیقی متن فیلم طالع نحس ،شاهد بزرگی برای اثبات این ادعاست.

گونه وحشت، دارای زیرمجموعه های متنوعی است که از آن جمله می‌توان به فیلمهای آدم خواری، شیطانی، فرانکنشتاین، ارواح، گوتیک، گورستانی، هیولاها، فیلمهای وحشتناک روان شناختی، قاتلین زنجیره ای، فیلمهای ماوراءالطبیعی.....اشاره کرد.

ژانر اسلشر (Slasher)

در فرهنگ لغت در مقابلش چنین نوشته‌اند: شکاف، ضربه سریع، چاک لباس، برش، زجرکش کردن، چاک دادن، زخم زدن، بریده بریده کردن.

اسلشر يکی از زيرمجموعه‌های ژانر فيلم‌های بسیار ترسناک ((Horror) است كه حول و حوش قاتلين روانی و گاها" آدمخواری بر می‌گردد كه اغلب ماسک به صورت دارند. یک قاتل با اعتماد به نفس كه به‌صورت تصادفی طعمه‌هايش را انتخاب و آنها را كاملا" حرفه‌ای شکنجه و می‌كشد. این ژانر با دو فیلم تاثیر گذار The Texas Chainsaw Massacre(1974)شاهکار Tobe Hooper ( به عنوان یکی از بنیان گذاران این سبک و سینمای وحشت آدمخواری ) و Halloween(1978) اثرJohn Carpenter متولد شد.البته به نظر من هنوز فیلم توب هوپر بدون رقیب است. در سالهای اخیر Rob Zombie با فیلمهای,Halloween(2007), House of 1000 Corpse ,Devil`s Reject و Eli Roth با دو اثر Hostel I ,II به بهترین شکل ممکن به اين ژانر پرداختند.(فیلمهایی از قبیل سری SAW هم در همین مجموعه جای دارند)کوئنتین تارانتینو دراینباره میگوید: "از نمایش تهوع‌آور شکنجه کردن لذت می‌برم. چون روح انسان را پاکیزه می‌گرداند." هرچند سخن استاد را اگر عمیق نگاه کنیم، به ماندد فيلمها ي اين ژانر بسیار بسیار ترسناک و وحشتناک است .

اما ژانر وحشت قابلیتی فراوان برای ترکیب با ژانرهای اروتیک و پورنو دارد که حاصل این ترکیب با اسلشر عمدتا" معجونی کاملا"روانی و وحشتناک پدید میاورد. که به مقوله های تشدید پدیده های سادیسم و مازوخیسم در دنیای "پورن" میپردازد .از این لحاظ فیلمهایی مانند Hostel در همین این گروه قرار می گیرند.

اروتیسم مدرن، هم در پیوند تنگاتنگ با فرهنگ آزاد اندیشی و جان آزاد است و هم به معنای رهایی از قیود اخلاقی جنسی و چشیدن خواهشها، تمناها و امیال جنسی و تن دادن به امیال و لذت هاي خویش بدون در نظرگرفتن عنص دست وپا گيري بنام اخلاق !
در روانشناسی جدید (بعد از 1994)گرایشات جنسی مانند مازوخیسم، سادیسم، فتیشیسم و غیره ،تا زمانی که با تفاهم و با لذت بردن متقابل طرفین توام باشند نه تنها به عنوان بیماری جنسی معرفی نمی شوند. بلكه همه این علائق و گرایشات معمولی تلقي شده و آنها در راستاي يك سکس سالم مجاز و مورد تاييد قرار ميگيرند؛ چرا كه هريك از طرفين میتواند علاقمند به
فانتزیهای گوناگون فتیشیستی، یا سادومازوخیستی باشد و آنرا با تفاهم و رضایت و لذت طرف مفابل اجرا كند و یا آنها راتجربه کند،اما این گرایشها درصورت افراط و تفریط ، بصورت هیجانی ،منجر به بروز بیماری های ناهنجار و بعضا" خطرناک برای جامعه میشود که عوارض آن بسیار فجیع و وحشتناک است .
الی راث در فیلم
Hostel به اثبات همین مطلب میپردازد.

***

تقدیم به بهترین دوستم :
(که این وبلاگ را مدیون اویم)

کوئینتین تارانتینو تقدیم میکند

HOSTEL

نویسنده و کارگردان : الی راث

اوج هيجان و جذابیت نهان سادیسم

This is something who gave its life , so I would not go hungry,I Like to have a connection with something who had die for me... - Hostel 1


Hostel روایت جوانانیست که به طمع لذت و خوشگذرانی بیش از اندازه در دام میافتند . علی الظاهر جوانان غربی که تنوع تفریحات سالم و ناسالمشان هزاران برابر جوانان ماست ، گاها" به آنچه دارند رضایت ندارند و پا را فراتر میگذارند. این فیلم داستان سه پسر جوانیست که تصمیم دارند شهوت و لذت بیشتر را تجربه کنند.

پرده اول :آنها در یکی از کافیه های آمستردام ( که از شکر خدا هرنعمتی آنجا پیدا میشود ، من که تا عمردارم سفر آمستردام را فراموش نمیکنم ) بعد از اینکه به اندازه کافی خودشون رو میسازند ، تصمیم میگیرند یه سری به مراکز تفریح!!! بزنند ،حق انتخاب ازاد است. و همه سلیقه ها را پوشش میدهد. در طبقه بالا راهرویی بسیار شیک وجود دارد که دو طرف آن اطاق های خصوصي قرار گرفته است . در ورودي اطاقها شیشه اي و مات است (از پشت در هر اطاق سایه های داخل آن بخوبي دیده میشند.) تختخواب ،ميز آرايش و مجموعه اي از ادوات و ابزارهاي مخصوص سرگرمي هاي متنوع سكسي(از زنجیر و کمربند و دستبند گرفته تا...) ، موجودي هر اطاق است.نور آبی ،بوي جوينت و صداهايي از كه از داخل اطاق ها ميايد ؛به اروتيك شدن هرچه بيشتر محيط امي افزايد.از روي كنجكاوي در يكي از اطاقها را كه صداهاي متفاوتي از آن بيرون ميايد بازميكنند؛ مردي با كمربند هاي چرمي به تخت بسته شده است و زني كه بندينك هاي چرمي به تن دارد، فرياد زنان او را با شلاق او را ميزند ...

اما باز هم عطش آنها فروكش نميكند ؛آنها با وسوسه هاي پسر جواني كه قيافه اي بسيار عجيب و زشت دارد ؛ تصميم ميگيرند از آمستردام به اسلواكي - سفر كنند و در استراحتگاهي (Hostel) كه وصف دخترها و محيط كاملا" آزادش هوش از سرشان برده است ، اقامت گزينند . "استراحتگاه" ،در ظاهر همانيست كه شنيده اند ، دختر و پسرهاي اروپاي شرقي كه به زيبايي معروف هستند اينجا براي خارجيها له له ميزنند و...

و البته كساني ديگر هم هستند كه منتظر جوانان خارجي هستند...

Hostel

پرده دوم :در دو طرف دالان سنگي و تاريك ، پر از اطاق است . اطاقهايي با در آهنين ، داخل هر اطاق قرباني ها دست و پا بسته به صندلي با كمربند هاي چرمين بسته شده اند . داخل اطاق پر از وسايل شكنجه است . از ميخ و سيخ گرفته تا دريل براي سوراخ كاري و انواع اره و کارد و اسلحه گرم و سرد . قصابها با لباس ها متحد الشكل كه شامل يك سربند و پیشبند چرميست مشغول لذت بردن باز شكنجه قربانيان زنده هستند. بوي خون و صداي جيغ و فرياد همه جا را پر كرده است.و آنها را به هيجان وا ميدارد. اینجا تفریحگاه پولدارهای سادیسمی اروپای شرقی است.آنها از طریق شبکه های پنهانی سفارشات خود را اعلام میکنند و پس از آماده شدن قربانی با شرایط درخواستی ،در این سلاخ خانه انسانی ، مشغول لذت بردن از شکنجه انسانهای بی دفاع میشوند.جالب آنکه داخل و خارج این مسلخ توسط پلیس کنترل میشود و قربانیان را از آن هیچ راه گریزی نیست.مشتریان از جراح دیوانه تا افرادمتشخص را شامل میشوند و اینجا لذت پنهان سادیسم را به اوج میرسانند....

قیاس راهروی فصل اول فیلم با راهروی فصل دوم ، بسیار جالب بیان شده است . با توجه به اینکه بعضی از وسایل هم مشترک هستند!!! سادیسم از هر دو وجه به تصویر کشیده شده است . الی راٍث در مقام کارگردان ، به برسي نقاط مشترك اروتيسم عنان گسيخته اي كه به جنايتي هولناك تبديل شده مينگرد و با ادای دین کامل به ژانر اسلشر، تمامی جزئیات فصل مسلخ را به تصویر کشانده . حتی از اطاق جمع آوری جنازه ها که در آن غول گوژ پشتی ، آنها را قطعه قطعه کرده و در کوره میسوزاند نیز بچشم پوشی ننموده است.اما متاسفانه آنچه موجب فروش و معرفیت Hostel شد ، بیان بی پرده آن از صحنه های شکنجه و خون های بسیاری است که از صحنه های فیلم فوران میکند ، بود،تا نگاه فیلسوفانه فیلم به سادیسم تعمیم یافته از اروتیسم كه پاي از دنياي پورن خارج نهاده و لذتي متفاوت را طلب ميكند.

و این بدین معناست که متاسفانه ، عموم , بجای پند گرفتن از نتیجه گیری فیلم ، به مانند مشتریان Hostel فقط و فقط از خشونت خونبار و سادیستیک فیلم لذت برده اند و ساديسم اپيدمي شده در عصر حاضر را در وجود خود بصورت بالقوه ، يافته اند.

فرشته و اژدها



در نيمه راه پايان طريقت بودم كه سفري پيش آمد. سفري متفاوت با سفر قبل...

سفر قبل كه به غرب رفته بودم .بارم فقط «فرشته» بود و رنگم "سپيد" .
اينبار كه از شرق برگشته ام همراهم «اژدها» ست و رنگم "سرخ"!!!

سفر قبل 666 غرق دركليسا بود و در كليسايي 600 ساله و در حضور سه قديس اشكاني ؛شمعی افراشت و با«فرشته» پيمان بست. اما اينبار هرچند سرايش معابدي با همان قدمت بود ، ليكن«اژدها» از امپراطور زمان و مکان ياري گرفت و پيمان «فرشته» را در شكست.


سفر قبل آوای Bobby McFerrin همدمم بود که ساز یویومای ژاپنی را در اجرایی فراموش نشدنی از"دوئت ویلون ویوالدی" باحنجره طلایی اش بسان ویلونی همراهی میکرد.
اما اینبار تار دردمند " لطفی" مونس شبانه ام بود و «ارغوان»سایه، که همچو موجی سوار بر آن خودنمایی میکرد.

مرا چه شده است؟!
من که از دست همه لغزیدم اینبار از دست خودم "لیز" خوردم!

اکنون که قوانین شکسته شده است،

«ارغوان» را (که گاها" در کامنتها برای بعضی از دوستان مینوشتم) از برای خودم مینویسم:

ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من...

خلوتي در شلوغي

امروز در خلوت تنهايي ،پس از یک پرواز 3 ساعته از گوانگجو به پکن ,
در يك مسير طولاني اتوبوس در جوار همراهان ،
صحنه ها و موسيقي schindler's list را از ابتدا تا به انتها در ذهنم ،تجسم و مرور كردم
و مثل صدها باري كه مشتاقانه به تماشاي آن مي نشستم،
آرام آرام گريستم....

دانلود اجراي ايزاك پرلمن از اثر جاودانه جان ويليامز"فهرست شيندلر"(حقا كه اسكار لايق آن بود)

http://www.mp3raid.com/search/download-mp3/816506/itzhak_perlman_schindlers_list.html

شايد شما هم به من پيوستيد....

...گل آبي

شیلی سرزمین آتش

چندی پیش مستندجالبی بنام A Force More Powerful :A Century of Nonviolent Conflict
دیدم . که روایتی تاریخی از کشور شیلی بود، گفتم شاید بد نباشه اینبار به یک فیلم مستند بپردازم :

شیلی

در 11 سپتامبر 1973، آگوستو پينوشه با يك كودتاي نظامي روي كار آمد(عجب روزیه این 11 سپتامبر!!) و رهبر منتخب مردم، سالوادور آلنده را در حمله به كاخ رياست جمهوري كشت. پينوشه ادّعا كرد كه شيلي را از هرج و مرج نجات داده و از تبديل آن به يك كوباي ديگر جلوگيري نموده است. او قول داد كه به زودي زندگي به روال عادي خود باز خواهد گشت. در همين حين، او براي اينكه بتواند حكومت كودتائي‌اش را مستقر كند بيش از 40 هزار نفر را دستگير و زنداني كرد و حداقل سه هزار نفر ترور، اعدام و يا ناپديد گشتند. احزاب سياسي و اتّحاديه‌ها قدغن شده و بيشتر روزنامه‌ها بسته شدند. براي ده سال آينده پينوشه با ارعاب و ايجاد ترس در دل مردم به حكومت كودتائي‌اش ادامه مي‌دهد. اعدام‌ها، ناپديد شدن‌ها، زنداني كردن‌ها، ديكتاتور را براي ده سال در قدرت مطلق نگه مي‌دارد.
بعد از ده سال، با تشديد بحران اقتصادي و 30% نرخ بيكاري مردم شروع به روياروئي با رژيم مي‌كنند. براي اينكه به مردم نشان بدهند كه مخالفت با رژيم امكان‌پذير است، كارگرانِ استخراج معادن مسْ تدارك اعتصاب ملّي را مي‌بينند. لكن يك هفته قبل از شروع اعتصابْ سربازانِ پينوشه معادن را محاصره مي‌كنند. در نتيجه كارگران براي جلوگيري از خونريزي اعلام "روز تظاهرات ملّي" (National Day of Protest) مي‌نمايند و در عرض چهار روز مردم را مطّلع مي‌كنند. به مردم دستور مي‌رسد كه در روز تظاهرات در پياده‌رو‌ها آهسته راه بروند،(عجب ابتکار ماندگاری!) آهسته به طرف ماشين‌هايشان بروند، بچّه‌هايشان را به مدارس نفرستند و از خريد خودداري نمايند. در روز تظاهرات معلوم گرديد كه تاكتيك اعمال شده مؤثر واقع گرديده زيرا كه تا ظهر آنروز عملاً همۀ شهر از كار مي‌افتد.!!!! دقيقاً ساعت 8 همان شب مردم به خيابان‌ها مي‌ريزند و با كوبيدن قابلمه‌هايشان شروع به جنجال و سرو صدا مي‌كنند. به ناگاه، مردمي كه در ده سال گذشته با احساس جدائي كامل از هم زندگي كرده بودند گرد هم مي‌آيند و احساس وابستگي و يگانگي مي‌كنند.
تحت رهبري اتّحاديّه‌ها، اين تظاهرات بصورت ماهانه و به مدت ۱۰ ماه ادامه پيدا مي‌كند. در پي گسترده‌تر شده اين تظاهرات به ناگاه احزاب سياسي بعد از یک دهه فعّاليّت مخفيْ شروع به فعّاليّت علني مي‌كنند و رهبري جنبشي را كه روز به روز گسترده‌تر مي‌‌شد به عهده مي‌گيرند. در اين مقطع مردم قانع شده بودند كه مي‌توان با سازمان‌دهي و تظاهرات جمعيْ ديكتاتوري را به زانو درآورد.
چيزي كه رژيم را بسيار ترسانده بود اين بود كه مردم بدوم اينكه متوسّل به اسلحه بشوند توانسته بودند پايه‌هاي رژيم را به لرزه درآورند. پينوشه وزير داخلي جديد خود را مأمور مذاكره با اپوزيسيون مي‌كند و همزمان نيروهاي سركوبگر را براي مقابله با تظاهرات ماهانه به خيابان‌ها مي‌آورد و با وحشيگري بدون سابقه‌اي به مقابله با تظاهر كنندگان مي‌پردازد. هفده نفر كشته مي‌شوند، ولي ارقام واقعي بسيار بالاتر بودند. در اين جريانات رهبري اپوزيسيون به اين نتيجه مي‌رسد كه بايد تاكتيك‌هاي تازه‌اي را اتّخاذ نمايند، زيرا كه در غير اينصورت بي‌رحمي پينوشه به كشتار بسياري از تظاهرات كنندگان صلح‌آميز خواهد انجاميد. در مذاكرات با وزير داخلي، اپوزيسيون خواهان آزادي زندانيان سياسي، آزادي مطبوعات، باز شدن فضاي سياسي و بازگشت تبعيديان مي‌‌شود.

بعد از چهار ماه مذاكرات پينوشه مذاكرات را تعليق مي‌كند و كنترل بيشتري را اعمال مي‌نمايد. بسيار واضح بود كه پينوشه به دست خود قدرت را به زمين نخواهد گذاشت. با اين وجود، مردم به اين نتيجه رسيده بودند كه با زور نظامي نمي‌توان اين ديكتاتوري را به هم كوبيد و بايد كه از طريق مبارزه غير خشونت‌آميز به مبارزات خود ادامه بدهند. در سخنراني يكي از احزاب سياسي نيم ميليون نفر جمع مي‌شوند و به مردم هشدار داده مي‌شود كه در صورت عدم همكاريِ گروه‌ها و اقشار مختلف، كشور به طرف جنگ داخلي سوق داده خواهد شد.
تورّم اقتصادي و بيكاري شرايط را حادّتر مي‌كند. حكومتْ شروع به دستگيري جوانان در مناطق كم درآمد كرده و تعداد بسياري زنداني و يا ناپديد مي‌گردند. كليساي كاتوليك مجبور مي‌شود به طرف مردم بيايد و آنها را دعوت به آرامش و مقاومت بدون خشونت كند. در اين حين انقلابيّون مسلّح به قواي نظامي حمله مي‌كنند و اين را پينوشه بهانه‌اي براي سركوبي وحشيانۀ تظاهرات كنندگان ماهانه قرار مي‌دهد.
انقلابيّون راديكال و مسلّح مردمي را كه به تظاهرات بدون خشونت ادامه مي‌دهند به باد انتقاد ‌گرفته و معتقد بودند كه تنها راه مقابله با خشونت، خشونت است. در تابستان سال 1986 رژيم ديكتاتوري يك انبار اسلحه كشف مي‌كند و چند هفته بعد به جان پينوشه سوء قصد مي‌شود. چند ساعت بعد از سوء قصد، پينوشه در لباس نظامي‌اش در تلويزيون ظاهر مي‌شود تا به مردم نشان بدهد كه رهبريْ شكست ناپذير است و اينكه مثل هميشه در رأس قدرت قرار دارد.
مردم بايد تصميم مي‌گرفتند. آيا مقاومت مسلّحانه در پيش بگيرند ـ همان شيوه‌اي كه در آمريكاي مركزي اتّخاذ شد و سبب كشتار تعداد بي‌شماري از مردم شد ـ يا اينكه راه ديگري را پيش بگيرند. بسياري از مردم اعتقاد داشتند كه راه ديگري هم وجود دارد، راه مهاتما گاندي در هندوستان. صبر و مخالفت آرام!!!

قانون اساسي پينوشه شامل يك رفراندم بود و مردم از همين فرصت استفاده كردند. در سال 1988 مردم بايد براي ادامه دولت نظامي پينوشه رأي "آري" يا "نه" مي‌دادند. پينوشه با اطمينان بيش از حدّي كه به خود داشت بر اين عقيده بود كه در اين رفراندم برنده خواهد شد. ولي آنهائي كه در بيش از پنج سال گذشته در سازماندهي تظاهرات مردم در مقاومت بدون خشونت شركت كرده بودند اين رفراندم را فرصتي براي برانداختن پينوشه ديدند.
قانع كردن مردم براي شركت در رفراندم كار آساني نبود. آنها مي‌گفتند كه ما چطور مي‌توانيم اعتماد كنيم كه رأي‌مان شمرده خواهد شد. ولي احزاب سياسي و اپوزيسيون چاره‌اي غير از تشكّل و سازمان‌دهي نداشتند. آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد با تشكّل و سازمان‌دهي جلوي هرگونه تقلّب در آراء را بگيرند و با همين هدف جلو رفتند.
هزاران داوطلب، درِ هر خانه‌اي را در هر روستا و شهري زدند و مردم را راضي نمودند كه در رفراندم شركت كنند. به آنها اطمينان خاطر دادند كه آنها مي‌توانند بدون ترس از سركوبي به صندوق‌هاي رأي بروند و اينكه آنها از هرگونه تقلّبي جلوگيري خواهند نمود.
از سوي ديگر، براي نگه داشتن ظاهر و به منظور نشان دادن به مردم كه رأي‌شماري درست انجام خواهد شد، حكومتْ قوانين جديدي را وضع كرد. طبق اين قانون، هر گروهي كه مي‌توانست 35،000 امضاء جمع كند، اجازه مي‌يافت ناظري را در هر محّل رأي‌گيري بگذارد و علاوه بر آن هر شب براي 15 دقيقه به مدّت چهار هفته مي‌توانست تبليغ يا مصاحبۀ تلويزيوني داشته باشد. احزاب سياسي و اپوزيسيون با بي‌باكي بدون سابقه‌اي ترور، شكنجه، مسألۀ زندانيان سياسي، شرايط بد اقتصادي و فقر گستردۀ مردم را هر شب در تلويزيون مطرح و پخش كردند. اپوزيسيون مردم را قانع كرد كه حكومت ديكتاتوري با نوك قلم و نه با زور تفنگ و اسلحه به پائين كشيده خواهد شد.
در 5 اكتبر 1988 مردم به صندوق‌هاي رأي رفتند. اپوزيسيون در رأي شماري راه تازه‌اي را اتّخاذ نموده بود. با فكس و تلفن نتايج رأي شماري هر حوزه را به مركز خود مي‌فرستاد و تا آخر همان شب معلوم مي‌گردد كه اپوزيسيون برنده شده است.

يمه شب آنروز فرماندهان دريائي، هوائي، و پليس به قصر پينوشه مي‌روند و فرمانده نيروي هوائي در حال ورود به قصر اعلام مي‌كند كه رأي "نه" در رفراندم پيروز شده است. در حقيقت اين اعلام عمومي اخطاري بود به پينوشه كه مي‌بايست شكست خود را قبول كند. سخنان اين ژنرال بلافاصله از يك ايستگاه راديوئي كوچك و مستقل پخش شد و مردم با ناباوري پيروزي را در خانه‌هايشان جشن گرفتند، ولي با اين‌حال كسي به خيابان‌ها نيامد تا بهانه‌اي به دست پينوشه براي فرستادن سربازهايش به خيابان‌ها ندهند.
روز بعد مردم براي پايكوبي به خيابان‌ها ريختند و از پير و جوان، زن و مرد، اين پيروزي را جشن گرفتند.
بزرگ‌ترين نتيجه‌اي كه از اين جنبش مردمي و پيروزي عظيم آنها مي‌توان گرفت اين است كه قدرت واقعي مردم از آنجا آمد كه مردم عادي كارهاي غير‌عادي و فوق‌العاده انجام دادند و تصميم گرفتند كه با گذاشتن زندگي‌شان در كف دستشان در مقابل پينوشه و ديكتاتوري او بايستند. در تحليل نهائي مي‌بينيم كه هيچ رهبرِ خاصّي نبود كه اين جنبش را به جلو ببرد. هيچكس ادّعا نكرد كه اين من بودم كه اين كار را انجام دادم. آن شب در شيلي احساس جمعي اين بود كه آنها خودشان با يكپارچگي و وحدت اين كار را كردند.

...

سهیل عزیزبه مناسبت تولد سالواتور آلنده ،نگاهی تحلیلی بر این حکایت تاریخی تحت عنوان
«آری، تاریخ را هنر سخت قضاوت کردن است»دارد که مانند همیشه خواندنیست.

دروغ بزرگ

هیتلر در کتاب "نبرد من" مینویسد :
« دروغ را آنقدر بزرگ بگویید که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسی وارد نشود»

".... حقیقت نیازی به باورآوردندگان ندارد. بگذارید یادآوری کنم: حقیقت نیازی به ايمان ندارد. خورشید دربامداد برمی خیزد شما آن را باور ندارید، دارید؟ هیچکس از دیگری نمی پرسد، "آیا به خورشید اعتقاد داری؟ آیا ماه را باور داری؟" اگر کسی بیاید و از تو بپرسد، "آیا خورشید را باور داری؟ آیا ماه را باور داری، آیا به درختان اعتقاد داری؟"، فکر می کنی که او یک دیوانه است. چرا این سوال ها را می پرسد؟ این ها وجود دارند، بنابراین موضوع باورداشتن به آن ها وجود ندارد.

مردم دروغ ها را باور می کنند و وقتی دروغ می سازی،یک رهبر بزرگ می شوی. مردم ابداع کنندگان بزرگی هستند. وقتی دروغ ها چنان هستند که کسی نمی تواند آن ها را تشخیص بدهد و راهی برای اثبات یا انکار آن ها وجود ندارد، تو حفاظت شده ای. مردمان زیادی در مورد دروغ های روحانی سخن می گویند.

.... آدلف هیتلر در زندگی نامه ی خودش،" نبرد من " ، نوشته است که یک دروغ باید بارها و بارها تکرار شود تا حقیقت بشود.: این تجربه ی خودش است. او تمام زندگیش را با دروغ زندگی کرد، دروغ هایی چنان واضح که در ظاهر هیچکس حتی فکرش را نمی توانست بکند که کسی آن ها باور کند!

برای نمونه، " به سبب وجود قوم یهود، تمام دنیا در حال اضمحلال است و به سمت جهنم می رود." یهودی ها چگونه وارد این شدند؟ وقتی هیتلر برای نخستین بار در مورد یهودیان سخن گفت، حتی دوستانش خندیدند و به او گفتند، "این احمقانه است." او گفت، "شما فقط صبر کنید. به تکرار این ادامه بدهید و نه تنها غیریهودیان آن را باور خواهند کرد، حتی یهودیان نیز باورش می کنند. فقط به تکرار این ادامه بدهید."

باور توسط تکرار پیوسته ایجاد می شود. و او تمام نژاد آلمان را وادار به باور کرد ، او قادر بود چیزی را پیوسته برای سال ها تکرار کند، با جدیت ، پشت کار، قطعیت و یقین کامل، بدون هیچ تردید.

مردم آنچه را که می گویی باور نمی کنند، آنان به روشی که تو آن را ادا می کنی باور دارند. و زمانی که هنر دروغ گویی را یادگرفتی، یک اعتیاد می شود، زیرا مردم شروع می کنند به باور کردن تو، شروع می کنی به قدرتمند شدن. و سپس اگر بتوانی ترتیب چند چیز را بدهی، قدرتت عظیم می شود. برای نمونه، اگر بتوانی نوعی خاص از شخصیت را پیدا کنی، این به تو اعتبار می بخشد. اگر شخصیت تو طوری باشد که مردم بتوانند به آسانی تو را باور کنند، این به تو کمک می کند.

مردمانی که با دروغ زندگی می کنند همیشه در اطرف خودشان یک شخصیت خاص ایجاد می کنند
؛ اگر یک شخصیت هم نباشد، دست کم ظاهر آن را دارد!

هیتلر یک ورح والا mahatma بود. او مشروب نمی خورد، به هیچ مسکری دست نمی زد. فقط غذای گیاهی می خورد و لب به گوشت نمی زد او حتی چای یا قهوه نمی نوشید و سیگار هم نمی کشید.
او صبح زود از خواب بیدار می شد و شب ها زود به خواب می رفت: اینگونه عادت کرده بود. او تمام عمرش را، تقریباٌ تا آخرین لحظه مجرد بود. می گویم تقریباٌ، زیرا فقط سه ساعت قبل از مردنش، قبل از خودکشی اش، ازدواج کرد..فقط سه ساعت قبل از خودکشی.... در میانه ی شب، وقتی که تصمیمش را برای خودکشی گرفت، کشیش را احضار کرد. کشیش را بیدار کردند و به سلول زیرزمینی او بردند. فقط سه یا چهار دوست در آنجا حضور داشتند. مراسم ازدواج سریع و فوری انجام شد و تنها کاری که پس از ازدواج کرد خودکشی بوداین ماه عسل آنان بود. و او تمام عمرش را مجرد بود.احتمالا" فکر کرده "حالا ازدواج چکار می تواند با من بکند؟ درهرصورت بزودی خواهم مرد!"

این عادات اعتبارآور و مشخصه هستند. اگر واقعاٌ می خواهی یک دروغگو باشی، اگر واقعاٌ مایلی به دروغگویی ادامه بدهی، آنوقت باید شواهدی درست کنی که انسانی با شخصیتی ویژه هستی، تا مردم تو را باور کنند. برای همین است که قدیسان ،و کسانی که به دروغ های روحانی می پردازند، متکی به شخصیت و اعتماد بنفس هستند.

انسانی که با حقیقت زندگی می کند نیازی ندارد که به هیچ چیز تکیه کند؛ خود حقیقت کافی است. ولی حقیقت در مردم باور ایجاد نمی کنددرواقع، حقیقت مردم را شاکی می کند! مردم عاشق دروغ هستند و همیشه از حقیقت گریزانند....

... درواقع، دروغ هرچه بزرگتر باشد، امکان باور آن بیشتر است، زیرا اگر دروغ کوچکی باشد، امکان کشف آن برای مردم هست، آنان این مقدار هوش را دارند! ولی اگر دروغ بسیار بزرگ باشد، بزرگتر از هوشمندی، آنان هرگز قادر به کشف آن نیستند. برای همین است که دروغ های بزرگ قرن ها زنده هستند.

...و وای از آن زمانيكه وقتي بر مسند قدرت هستي "دروغ" برهمگان عیان شود !!!
هيتلر علاوه بر تمامي صفات و ويژگيهاي منفي كه داشت ؛ فردي بسيار بسيار هوشمند بود.
اين نكته ايست كه ديكتاتورهاي امروز!! بخاطر خود بزرگ بيني زياد ؛ از آن درمانده اند.

سفری به انتهای دنیا - بازفت

تقدیم به پدرام عزیز ،یار و همراه همیشگی سفرهای فرهنگی ، که در این سفر جایش خالی بود.
----------------------------
چندی پیش به لطف یکی از دوستان ؛ میهمان خان "فارسان" در منطقه "بازفت" بودیم .

"بازفت" ‌از توابع شهرستان کوهرنگ ،در شمال شرقی استان چهار محال بختیاری و در190 کیلومتری شهرکرد،کیلومتر ها پس از کوهرنک ،سرچشمه رودهای فلات مرکزی و جنوبی ایران است.

بهار بازفت، تصویری زیبا از یک اثر هنری را رقم می زند و در دورنمای تصویر آن، آمیزه ای از ترکیب رنگ های سرد و تند طبیعی است که دارای وسعت و عمق میدانی زیباست .
وصف بهار کوهرنگ بویژه بخش بازفت را فقط با در خیال می توان توصیف کرد .

دشت لاله ها- شهرکرد
دشت لاله های واژگون - شهر کرد

منظره ای که هرچه بیشتر خیره شوی، به ابعادی تازه تری از بهشت روی زمین می رسی و نوای خوش آهنگ طبیعت در آن موج میزند.باغ اسرار واقعی !
خوشحالم که بخت یارم بود و فرصتی شد برای عکاسی وثبت تصاویری که واقعا" زبان از بیان آن قاصر است.
دشت لاله های واژگون - شهرکرد

دشت لاله های واژگون - شهر کرد

لاله واژگون - شهرکرد
لاله واژگون - شهرکرد

مردم،کمتر با این منطقه رویایی و آشنایی دارند و به همین دلیل این منطقه انقدر بکر و دست نخورده مانده است۰ اما شاید به حق نقطه شاعرانه گردشگری ایران را باید بهار" بازفت" دانست، چرا که هر روز، این منطقه در فصل بهار به رنگی زیبا آراسته می شود و ممکن است روز بعد رنگهایی که پیشتر دیده ای، دیگر در طبعیت روز بعد نبینی. گوناگونی زیبایی های طبیعی منطقه به شکلی است که "بازفت" را به عنوان یک منطقه چهار فصل گردشگری معرفی شده

دشت شقایق - بازفت
دشت شقایق - بازفت

در این منطقه از شهرستان کوهرنگ،گیاهان در حاشیه هایی از انبوهی برف رشد می کنند و تابلوهای زیبایی از خلقت خداوند را به نمایش می گذارند.سبزی در برف ، جاری بودن رودخانه های پر آب و انبوه سرخی شقایق هایی که چون پودر رنگین سرخی روی تابلوی نقاشی پاچیده شده اند .
دشت شقایق - بازفت

وجود چند چشمه سار خنک و خروشان، رودخانه های جاری بازفت و سر چشمه زاینده رود و کارون، رنگ طبیعی بهار و کوچ عشایر و زندگی عشایری نیز به این زیبایی خدادادی فزونی بخشیده است.

علت آنکه برخی آنرا " آخر دنیا " مینامند آن است که زیبایی نیست که در این منطقه بن بست یافت نشود .انتهای استان محروم ، سرد و زیبای چهار محال بختیاری به "بازفت" ختم میگردد.

بازفت
بازفت

اما جالب است بدانید اینجا هم بحث انتخابات داغ بود.خوانین بختیاری (که ما میهمان یکی از آنها در این منطقه ییلاقی بودیم) به دعوت دکتر علی قنبری ،نماینده سابق مجلس ، به دیدار موسوی و بیعت با او در کوهرنگ آمده بودند.(بگذریم که ما را هم با گروه همراهان ایشان،عوضی گرفته بودند!)از طرف دیگر در استان همسایه ،کروبی کلیسای پرقدمت و تاریخی "وانگ" اصفهان را برای ملاقات با ارامنه برگزیده بود.

رهایی

با افتخار می گویم پیروز شدی...آری....تو بردی...اما چه چیز را؟

....تو به خاطره پیوستی....!!

از سکوت سرد تو شکست خوردم...

امیدم را به ژرفای نگاه تو بخشیدم و رفتم....

فرو رفتم در نفرت بی کرانت...

اکنون هر چه هستم٫آزادم....

آزاد از تمامی عشق ها و نفرت های دنیا....

جدا از همه ی دوستت دارم ها...

من رفتم...بی تو رفتم...

و اکنون این تو هستی که به خاطره پیوستی...!

پاسخی ندارم....چه کسی مرا مؤاخذه خواهد کرد؟

دیگر مانعی نیست....از تو گذشتن آسان نیست ولی ممکن است....!

بی تو بودن٫نفس کشیدن٫...

ثابت خواهم کرد که ممکن است....

فراموشت خواهم کرد...یعنی فراموشت کرده ام....

هم تو را٫هم خودم را....

اکنون آزاد آزادم....بی تفاوت نسبت به همه چیز...

نسبت به تو ٫خودم٫زندگی و هر چه که در ذهن زیبایت بگنجد....

حال که دوست داشتن را در نگاهت به یادگار گذاشته ام...

آن باش که می خواهی...آسوده از عاشق بی دل و اشک و دلتنگی.....

گفته بودم خیلی نخواهم ماند...

آری...زمان پرواز فرا رسید!

میبایست نابود می شدم تا تولد دوباره ام را جشن بگیرم!

اما تو دیگر خاطره ای بیش نیستی....!!!!

وقت رفتن است

پیش بسوی اسکار 2009

امشب ؛ بنجامین "The Curious Case of Benjamin Button "جوانی را پس از پیری ، تجربه ای معکوس خواهد کرد .

امشب ؛ میلیونر زاغه نشین(Slumdog Millionaire) ،از دوردست های هندوستان از جان مایه خواهد گذاشت.

امشب ؛ فراست" Frost/Nixon "آخرین فرصت برای مناظره و بازگشایی رسوایی واتر گیت را با نیکسون خواهد داشت .

امشب ؛ کشتی گیر بازنشسته" The Wrestler" آخرین کشتی زندگی اش را خواهد گرفت.

امشب ؛خواننده"The Reader " ، جلوی چشم همه خواهد خواند و ثابت میکند که "خواندن" را به خوبی میداند.


امشب ؛ هاروی میلک" Milk "بدون شرم، از حقیقت وجودش ،سخن از اتحاد و هویت قشر خاص و اندک زنان و مردان مترود جاممه میگوید.

امشب ؛ در جاده آرزوها"Revolutionary Road"رویا هایمان را دنبال خواهیم کرد.


امشب ؛ صدای طبل"The Visitor "مهمان ناخوانده باری دیگر فضا را پر خواهد کرد.

امشب ؛ شک و گمانDoubt جای خود را به یقین خواهد داد

امشب ؛ WALL·Eاز تنهایی بدر خواهد آمد.

امشب ؛ حقيقت قتل عام صبرا و شتيلا در ادامه رقص با بشير " Waltz with basher "هويدا خواهد شد

وبالاخره

.

.

.

امشب ؛ جوکر ... ماسک اش را بر میدارد و جایزه آخرین قربانی اش Heath Ledgerرا خواهد ربود.افسوس كه جوكر وجود زير صورتك را هم فرا گرفته است.

خط معلی

دیروز، دریک بعد از ظهر تعطیل بین هفته ؛ سری زدم به نمایشگاه قرآن !
میدونم به نظر یه کم عجیب میاد ، ولی برای چیزی که من یه دنبالش بودم جای دیگری رو بلد نبودم...



سال 1378 یکی از اساتید خوشنویسی بنام استاد حمید عجمی خطی را به ثبت رساند بنام خط"معلی". بیشترین آشنایی مردم ما بااین خط از پوسترهای مختلفی است که کلمه «علی» را به طرزی متفاوت با آنچه تاکنون هزاران بار نگارش شده یود میدیدند؛و یا تیتراژ سریال «مریم مقدس».


این خط یکی از شاهکارهای هنر خوشنویسی و گرافیک است.نمیدانم از خوشنویسی چقدر سر رشته دارید ولی محض اطلاع بهتر است قبل ازپرداختن به خط معلی با خط نستعلیق بیشتر آشنا شوید :
بد نیست بدانید :خط نستعلیق که از کهن ترین و باقدمت ترین خطوط زبان ماست ، یکی از مشکل ترین و زیباترین خطوط دنیاست.

شاید باور نداشته باشید که چقدر این خط ریزه کاری و نکته درخود نهفته دارد.برای همین است که آن را پایه و اساسی برای سایر خطوط مانند شکسته و شکسته نستعلیق و... میدانند.برخلاف تصور، نگارش خطوط عربی، مانند ثلث و نسخ بسیار ساده تر ازخط نستعلیق و خطوط ایرانی، برای خوشنویسان است .چرا که درخطوط عربی ،در نگارش تمامی حروف ،از تمام قلم استفاده میشود و بیشتر تمرکز بر روی مچ دست است ؛ اصطلاحاتی چون نیش قلم و... جز در اعراب گذاری در این خطوط کابرد موثری ندارد. در نستعلیق که پایه و اساس خط زیبای ایرانی است ، تمامی ظرافت ها توسط حرکات و بازی ظریف قلم پدید میاید.و علاوه بر مچ دست ؛انگشتان سهم بسزایی در لطافت خط به عهده دارند. همین ویژگی، موجب وجه تمایز و زیبایی چشم گیر این خط میان دیگر خطوط خشن عربی است.
اما خط معلی هیچ شباهتی به خطوط فارسی و نستعلیق ندارد؛به عکس بیشتر به خطوط عربی نزدیک است. لیکن با استفاده از برخی از تکنیک های مورد استفاده درخطوط ایرانی مانند "بازی با زوایای مختلف قلم"(که از خصوصیات بارز خط نستعلیق است) خط معلی ؛ تبدیل به خطی ظریف و در عین حال مستحکم شده است.در این خط هم درست به مانند خطوط عربی گرافیکی شده ، "الف" و"ل" قد بلند تر ازاستاندارد سایر خطوط دیگر میباشند و "ن" کشیده تر از همیشه و بیشتر شبیه به یک تیغ اره است.جالب تر آنکه بدانید خط معلی "ع" وسط ندارد!
خط معلی حاوی خشونتی سریع و ظریف است ؛ با بهره گیری از تکنیک چرخش های زاویه ای و افت و خیزهای قلم بر روی کاغذ؛خطی سریع ،خشن اما دلنشین میباشد .خطی به مراتب گرافیکی تر از حتی خط "سفیر"(نسخه گرافیکی شده خط ثلث)

... متاسفانه امسال برخلاف قبل کارهای زیادی از خط معلی نبود ولی سه تا از کارها واقعآ خیره کننده و ارزشمند بود و من تمام وقتم را صرف خیره شدن وتحسین آنها کردم . خوشحالم که این فرصت را از ذست ندادم. به نمایشگاه رفتن اش میارزید .

میدانم این مطلب ممکن است برای خوانندگان این وبلاگ کمی سردرگمی بوجود آورد .
سینما، فلسفه، موسیقی ؛
و حالاتحلیلی برخطوط خوشنویسی !!!

حس برتر!

یارای بیان آنچه که حس کردم را ندارم. آخر چرا ؟!
فکر نمیکردم زندگی در دنیای هولوگرافیک انقدر مشکل باشد.
ای لعنت بر تو ،حس برتر ششم ؛ که من از تو سه تا دارم «666»!!!

نگرش هولوگرافیک

هنگامیکه در باره واقعیت صحبت میکنیم آنرا در جهانی مادی و بر اساس وجود و شهود میجوییم .
پس آنچه راکه برایمان ملموس و قابل روئیت است را"واقعیت" یا نظم آشکار مینامیم ؛
غافل از آنکه جهان دیگری ناپیدا و پنهان در ورا ی آن وجود دارد ؛
متشکل از امواج و فرکانس های تداخل یافته و بی شکل (نظم پنهان)که فارغ از ابعاد مادی زمانی و مکانی است.
آنچه وجه عمیق "واقعیت" موجود وآنچه راکه واقعا" هست راتشکیل میدهد.
این امواج و و ذرات ؛ تمامی جهان ما, فضا های خالی و حتی کهکشان ها را احاطه کرده اند.
جهانی از سنگ ، خاک و آب ؛ ولی دارای شعور و توانمندی پاسخ به امواج ساطع شده از اذهان ما.
فرکانس های این جهان وقتی با گیرنده های خاص ما (مغز) ارتباط برقرار میکنند ؛
از ساختار ها عبور کرده و به سنگ و شن تبدیل میشوند.
حال از خود بپرسید:

کدام یک از این واقعیات ؛ واقعی تر هستند ؟

جالب تر آنکه : بالعکس "آگاهی" انسان نیز علاوه برموج ؛ میتواند خاصیت ذره را داشته باشد ؛
و مطابق قانون بی مکان ذرات ریز اتمی ؛ در هر لحظه هر جایی باشد.
پس میتوان نتیجه گرفت که:

در جهانی که ما زندگی میکنیم « هر ذره و قطره ؛تمامی خواص و اطلاعات کل را یدک میکشد »
بیایید واقعی تر ببینیم و بیاندیشیم.

تاریخچه شخصی

همه کسانی که ما را میشناسند تصویری از ما در ذهن خود دارند که این تصویر تاریخچه ای از ما در ذهن آنها میسازد.

تاریخچه ای که مجموعه ای از دانسته ها دیگران از ماست. بدیهی است که خود ما با مجموعه اعمالی که انجام میدهیم این تصویر ذهنی را تقویت ، تایید یا هدایت میکنیم.

با از بین بردن این تاریخچه از شر افکار مزاحم و دست و پا گیر آدمها خلاص میشویم

پس دو راه وجود دارد :

اول: ادامه آنچه که هست که به ملالی کشنده از دنیای وجود میرسیم

یا انتخاب دوم : نابودی و محو کردن تاریخچه شخصی ؛ بااین انتخاب موجب تشکیل فضایی مه آلود و اسرار آمیز در اطراف خود میشویم.

پس بیایید از محو کردن خود آغاز کنیم...

من به شخصه "واپسین آزادی ناشناس ماندن" را ستایش میکنم

2001 ادیسه فضایی

پشت سر هر انسان زنده امروزی سی شبح ایستاده است.
به عبارت دیگر تعداد مردگان به این نسبت برتعداد زنده ها می چربد .از آغاز زمان تا به امروز حدود یکصد میلیارد بشر بر عرصه کره زمین قدم نهاده اند. این رقم ، رقم جالبی است چون بر حسب تصادف ، در کهکشان موسوم به
« راه شیری» ، که ما جزئی از آن هستیم ، نیز یکصد میلیارد ستاره وجود دارد.
رای هر انسانی که روزی زنده بوده است یک ستاره در این جهان می درخشد. و هر یک از این ستاره ها خودش خورشیدی است اغلب به مراتب درخشانتر و پرشکوهتر از آن ستاره کوچک و نزدیکی که ما آن را خورشید می نامیم.
و بسیاری
شاید اغلب این خورشید های غریبه دارای کراتی هستند که به گردشان میگردند.
پس به حدس نزدیک به یقین در آسمان آنقدر زمین هست که بتوان به هریک از افراد بشراز نخستین
« آدم میمو ن» تا به امروز، جهنم یا بهشتی به وسعت دنیا و مخصوص به خود او داد.

آرتور سی کلارک ، استانلی کوبریک

مقدمه کتاب راز کیهان یا 2001 ادیسه فضایی