۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
یکشنبه 16 مي (۲۶ اردیبهشت) ساعت ۷:۱۵ صبح Ronny James Dio یکی از بنيانگذاران و اسطوره هاي خوانندگي موسيقي متال در سن۶۷ سالگی از دست رفترانی جیمز دیو (رونالد جیمز پاداونا) ترانهسراي و خوانندهٔ بزرگ هوی متال که از اواخر دههٔ ۶۰ میلادی به این سو با گروههای مختلفی همچون RainBow, BlackSabbath و گروه خودش با نام Dio همکاری داشت؛بر اثر ابتلا به بیماری سرطان معده در گذشت.
The ending is just a beginner
The closer you get to the meaning
the sooner you'll know that you're dreaming
از اوبه عنوان یکی از بهترین خوانندگان هوی متال که تا به امروز در این عرصه ظهور کردهاند و عضو هيئت داوران مسابقات خوانندگي یاد میشد.
در اواخر سال 1979 وقتي Ozzy Osbourn گروه Black Sabbath را ترك گفت ، توني ايومي و جيزر باتلر از روني كه آن زمان با ريچي بلك مور(Deep Purpel) در گروه شخصي ريچي و راجر گلاور بنام Rain Bow همكاري ميكرد دعوت كردند كه به آنها بپيوندد .
آلبوم فراموش نشدني Heaven & Hell حاصل اين كار مشترك بود.
دو سال بعد ؛ روني گروه را ترك كرد. بعد از رفتن روني خوانندگان مختلفي به گروه آمدند اما هيچ كس نتوانست جاي Ozzy و Ronnie را پركند . در اوايل دهه 90 روني بار ديگر براي مدت سه سال به گروه پيوست و در نهايت Ozzy بزرگ دوباره به خانه خود بازگشت .
جيزر باتلر نوازنده گيتار باس گروه چند سال پیش در مصاحبه ای عنوان کرد:
"ما فقط دو خواننده براي Black Sabbath ميشناسيم Ozzyو Dio "
دوستاني كه آلبوم Heaven and Hell اين گروه را بخاطر دارند صداي گرم و سبك مخصوص خوانندگي
حماسي روني را هرگز از ياد نخواهند برد.
ريچي بلك مور در گروه جديدش بنام Blackmore`s Night گاها" بعضي از كارهاي قديمي
RainBow, Deep Purple را با صداي خانم كنديس نايت اجرا ميكند. اما هر چند اجراي Unplugged ريچي دلنشين و خاطره برانگيز است اما جاي خالي صداي روني و يان گيلان (خواننده Deep Purple) به شدت حس ميشود.
For every moment of truth, there's confusion in life
Love can be seen as the answer, but nobody bleeds for the dancer
Who blind your eyes and steal your dreams
It's Heaven and Hell, oh well
And they'll tell you black is really white
The moon is just the sun at night
صاحب صداي افسانه اي به افسانه ها پيوست
روحش شاد
Rainbow-(Ronnie James Dio)Temple of The King
Black Sabbath (Ronnie James Dio) - Heaven & Hell
پانوشت :
امروز كه خبر درگذشت روني در اينترنت ديدم ، نه ديگر چيزي خوشحالم ميكرد و نه از چيزي بيشتر از اين آزرده ميشدم ؛ چرا كه دنياي وسيع موسيقي متال كه سراسر برايم خاطره است با اين طنين براي من آغاز شد.
صدايي كه همچون صداي معدود بزرگاني در اين سبك چون Bruce Dickinson , Ozzy Osbourn جايگزيني ندارد.
يكي از بهترين خاطراتم برميگردد به زمان دانشجویی ؛ هم كلاسي هايم غرق در عوالم كلاسهاي مختلط بودند ،اما من قيد كلاس را ميزدم و به جمع ارزشمندي ميپيوستم كه از دانشكده هاي مختلف علوم ، مهندسي ، علوم انساني ، زبان و... در روزهاي خاصي ، فقط و فقط به عشق گفتگو و بحث و تبادل نظر درباره موسيقي و خصوصا" موسيقي متال گرد يكديگر جمع ميشدند؛ تبادل موسيقي اي كه آنروز ها ناياب بود ، آموزش و آشنايي نحوه صحيح پرداختن به موسيقي متال ؛ كپي دست چندم مقالاتي و مجللاتي كه در عصر ماقبل اينترنت تنها منبع بود و البته نوارهاي كاستي كه چندين دست ميچرخيد .
اين جمع دو سركرده داشت و جالب آنكه وجه اشتراك همه سليقه ها در يك گروه خلاصه ميشد :
Black Sabbath
شايد هيچكس جز نيمو ي عزيزم كه خود يكي از آن دو سركرده و بخش اصلي آن خاطرات است حال و هواي امروز مرا درك نكند .امروز تمامي روز فقط صداي گرم روني را گوش ميكردم و ...
A Serious Man برداشتی پست مدرن از عهد عتیق
خدايي كه استادان دانشگاه درباره او به ما مي آموزند ، و خدايي كه خود به ما مي آموزد،
. خدايي كه مردم هميشه درباره اش صحبت مي کنند ، و خدايي كه خود با ما سخن مي گوید.
خدايي كه هراسیدن از او آموخته ايم ، و خدايي كه از عطوفت با ما سخن مي گوید.
خدايي كه در بلنداست ، و خدايي كه در زندگی روزمره ما حضور دارد. خدايي كه از ما مي طلبد
، و خدايي كه قرض های ما را مي بخشد.
، خدايي كه ما را زیر بار گناهان مان خرد مي كند ،
و خدايي كه با عشق خويش ما را آزاد مي سازد.
داستان فیلم
به این ترتیب لری بی آن که دلیلش را بداند، ناگهان خود را فرو رفته در میان گردابی از مشکلات زندگی می یابد (که در مورد همه آنها بی تقصیر است)، او که انسان مومن و متعهدیست برای مشاوره به دیدن سه خاخام می رود. اما کلمات سه عالم دینی به جای تسلی بخش و سودمند بودن، جملات مبهمی است که کمک زیادی به لری نمی کند...
***
جوئل و ايتان كوئن
"زمانی که دریافته می شود که حقیقت دروغ است،
و هیچ لذتی در وجودت باقی نمی ماند،
کسی را برای دوست داشتن نمی خواهی؟..."
سپس نقطۀ روشنی در تاریکی پدیدار می شود. نقطه بزرگ و بزرگتر می شود و تبدیل به هدفونی می گردد که روی سوراخ گوش دنی قرار گرفته و در حقیقت منبع صدای موسیقی است. با کمال تعجب از درون گوش دنی که در سال 1967 سر کلاس عبری موسیقی جفرسون ایرپلن گوش می کند خارج می شویم. گویا از اعماق تاریک زمان و مسیر طولانی ای که در آن طی شده گذر کرده ایم، تا به درون دنی رسیده ایم... (یا به تعبیری: به درون ذهن کوئن ها) در سکانسی موازی (و بازهم مرتبط با گوش)، لری توسط دکتر گوش و حلق و بینی معاینه می شود؛ یک نگاه فیزیکی به درون، که مقدمه ای است برای کاوش باقی جنبه های او.ماری جوانا , رادیو و موسیقی پراگرسیو راک هر سه از نشانه های دهه 60 هستند. استفاده بجا از ترانه های بیاد ماندنی Somebody to love از گروه Jefferson Airplane به عنوان نمادی از دهه 60 ( همچنین ترانه معروف دیگراین دهه Machine Gun از Jimmy Hendrix در صحنه دندانپزشکی اپیزد دوم ) زمان فیلم را بیشتر تداعی میکند.
از جالبترین صحنه های فیلم صحنه ایست که سای دچار سانحۀ رانندگی می شود، درست در همان لحظه ای که لری هم در جایی دیگر تصادف می کند؟ آیا منظور کوئن ها این است که بگویند سای و لری هم یک نفر هستند ؟ و یا اصلا" همۀ آدمها یکی هستند؟ سردرگمی لری در زمان هم ، نکته جالبی ست. او حتی نمیداند که این وقایع در عالم خواب برای او رخ داده یا در واقعیت ؟
اولین خاخام که خاخام اسکات نام دارد،به لری توصیه می کند که دنیا را از یک زاویۀ دیگر نگاه کند و ندیدن "هاشم" دلیل بر وجود نداشتن او نیست. خاخام اسکات به لری می گوید: تو باید به یاد بیاوری که چطور می شود او را دید. ("مثلاً به همین پارکینگ نگاه کن، لری!") خب، البته آنجا چیز زیادی برای دیدن وجود ندارد. اما خاخام اسکات بر این عقیده است که چیزهای به ظاهر عادی و روزمره را هم گاه می توان مثل یک بیگانه با دیدی کنجکاو و شگفت زده نگاه کرد.
لری در نگاه اول صحبتهای اورا جدی نمیگیرد. اما بعدها وقتی به دعوت زن همسایه ماریجوانا میکشد ، در عالم نئشگی زمزمه می کند "شاید حق با خاخام اسکات باشد..." مضمون سخن خاخام اسکات، اشارۀ ظریفی به سبک برادران کوئن، یعنی نگاه غیرعادی و متفاوت به چیزهای معمولی و واقعیت های شناخته شده است. جالب آن که سخن او با این که خاخام کوچکتر محسوب می شود، از خاخام بزرگتر حکیمانه تر و عمیق تر است. شاید اگر لری کمی عاقلتر بود و به حکمت سخن خاخام کوچک توجه می کرد زود تر ازاین درد و رنج خلاص میشد.
آنتن تلویزیون که پسر لری از ابتدای فیلم از تنظیم نبودن آن اطلاع میدهد ، نمادی از برقراري نظم از بين رفته ايستکه لری سعی در تنظيم آن در زندگی خود دارد . چرا که زندگی او کاملا" از روال خارج شده. لري برای تنظیم آنتن مجبوراست که سختی رفتن به پشت بام را متحمل گردد و درنهایت دنیای اطرافش را جور دیگر ببیند ( درست همنانطور که خاخام اسکات به او میگوید ).که دقیقا" همین اتفاق میافتد و بدین شکل است كه او از حضور همسایه جدیدش مطلع میگردد. که البته با اشاره به داستان ایوب پیامبر، این خانم همسایه كه در حال آفتاب گرفتن است چیزی نیست جز اشاره به سمبل "شهوت " که از وسوسه های شیطان است و او را به گمراهي دعوت ميكند.
موسیقی و رادیوی ترانزیستوری ، اینجا به نظر نمادی از همان بحث «حقیقت زنده » است . حقیقتی که معلم مدرسه در ابتدا از پسر لری سر کلاس میگیرد و برای خود نگه میدارد. این نماد وقتی معنا پیدا میکند که لری در بخش پایانی به دیدار روحانی عالی مقام – مارشاک - میرود ولی مارشاک اورا نمی پذیرد.(چرا؟) چون چیزی برای گفتن به لری ندارد . لری ثابت کرده که خودش «حقیقت زنده» است . و در سکانس بعدی پسر لری که بعد ازاتمام جشن نوجوانی به دیدار مارشاک میرود . در این سکانس خاخام بزرگ ( مارشاک)همان رادیو ترانزیستوریی که پسر ابتدای فیلم از دست داده را به پسر سربه راه شده باز میگرداند. یعنی دعوت به همان «حقیقت زنده» و حقانيت گم شده ،«حقيقت»ي كه همگان آنرا از براي خود ميخواهند ولي براي ديگران انكار ميكنند (اشاره به مقدمه فيلم) نعمتی که دوباره به او بازگردانده میشود.
سخن آخر
لری بخشی از دنیایی است که بسیار فراتر از ذهنیات یک معلم فیزیک پیش می رود، مثل مهره ای که او را بازی می دهند و ممکن است خودش به تمام زوایای این بازی آگاهی نداشته باشد. او مثل خیلی های دیگر تنها به همین اکتفا کرده که مشتی فرمول و مسائل فیزیک را در کلاس درس بدهد تا از این راه زندگی را بگذراند. اما واقعیت موجود در پشت قصه هایی که او در کلاس تعریف می کند، یا واقعیت تئوری عدم قطعیت یا گربۀ شرودینگر چیزی است که او نمی تواند سر در بیاورد. اما مگر اصل عدم قطعیت چه می گوید جز این که شما نمی توانید واقعیت چیزها را دریابید؟ این که گاه هرچه بیشتر نگاه کنید، کمتر از واقعیت سر در می آورید. در حقیقت، این تنها حقیقتی است که می دانیم. لری سر کلاس به شاگردها می گوید که این اصل "ثابت می کند که هیچ وقت نمی توانیم بفهمیم قضیه چیست." شاید هم بهترین پاسخ برای این سؤال که "قضیه چیست" همان حرفی باشد که خاخام بزرگتر (نخنر) می گوید: "کی اهمیت می دهد؟" حال اینکه آیا دیدگاه مزبور منجر به پوچ و فلسفه نهیلیسم و پوچگرايي که بزرگاني چون هدایت ،كامو كافكا سردمداران آن بودند و در نهايت پدیده اتئیسم (انکار وجود خدا) می شود یا پدید آمدن یک دیدگاه الهی متفاوت به دنیا؟ یا برادران کوئن ها خدا را به تمسخر می گیرند، با خدا بازی می کنند یا در بازی پر زرق و برق و گول زننده هستی طرف او را می گیرند؟
دیگرچه فرقی می کند...
“بپذیر با سادگی هر چه بر تو اتفاق می افتد”.
اين تنها پاسخیست که قهرمان داستان در میابد.
پیامی ساده که پاسخ دنیا به زندگی است٬ فرقی نمی کند چه همراه داشتی باشی و کجا باشی و به کدام طرف حرکت کنی٬ پاسخی که نه از سر جبر بلکه دعوتیست به بی تفاوتی. پذیرشی که "چرا" های بی پاسخ را کمتر میکند.
۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه
Epitaph
The wall on which the prophets wrote
Is cracking at the seams.
Upon the instruments if death
The sunlight brightly gleams.
When every man is torn apart
With nightmares and with dreams,
Will no one lay the laurel wreath
As silence drowns the screams.
Between the iron gates of fate,
The seeds of time were sown,
And watered by the deeds of those
Who know and who are known;
Knowledge is a deadly friend
When no one sets the rules.
The fate of all mankind I see
Is in the hands of fools.
Confusion will be my epitaph.
As I crawl a cracked and broken path
If we make it we can all sit back
and laugh.
But I fear tomorrow I'll be crying,
Yes I fear tomorrow I'll be crying
Song & Lyric By : King Crimson
Downlaod
۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
Orgasmatron
the outstretched grasping hand
Obsequious and arrogant, clandestine and vain
Two thousand years of misery, of torture in my name
Hypocrisy made paramount, paranoia the law
I twist the truth, I rule the world, my crown is called deceit
I am the emperor of lies, you grovel at my feet
I rob you and I slaughter you, your downfall is my gain
And still you play the sycophant and revel in you pain
And all my promises are lies, all my love is hate
I am the politician, and I decide your fate
I march before a martyred world, an army for the fight
I speak of great heroic days, of victory and might
I hold a banner drenched in blood, I urge you to be brave
I lead you to your destiny, I lead you to your grave
Your bones will build my palaces, your eyes will stud my crown
For I am Mars, the god of war, and I will cut you down.
۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه
سوختن
غرق در انديشه يافتن حلقه هاي قدرت ،
بدنبال يافتن راهي براي رهايي از «زمان» بودم ...
با تمركز بر حلقه برتر گمشده ،
آنچه هنوز نيامده بود را ديدم ،
و از قيد«زمان» گريختم ...
اما چنان در بازي با حلقه قدرت ، غرق بودم
كه به عاقبت آن نمي انديشيدم ...
***
وقتي پست تحليل فيلم "بهار،تابستان،پاييز،زمستان و... بهار" را مينوشتم ،
بعضي از قسمتها ، حس خاصي بهم القا ميكرد،
گويي مخاطب استاد و سخنانش خودمن بودم...
و اين امر حقيقت داشت...
چقدر «آزمون» من زود و سنگين آغاز شد...
ترسم از آنكه خوابها تعبير گردند :
ترسم كه اينبار قادر به نجات مسيح نباشم ،ترسم كه اينبار توان نگهداري از اسراري كه در انجمن اخوت در دلم نهادند، را نداشته باشم...
اي كاش اين حلقه دردناك را هيچگاه پيدا نميكردم.
آنكه در بند «زمان» نباشد
محكوم به «سوختن» است...
چقدر دلم براي «اينجا بودن » تنگ شده
Zeitgeist
Spirituality" is a particular term which actually means: a dealing with intuition... Chogyam Trungpa
The more you educate yourself the more you understand where things come from the more obvious things become and you begin to see lies everywhere.
You have to know the truth and seek the truth and the truth will set you free. Jordan Maxwell
They must find it difficult...
Those who have taken authority as the truth,
rather than truth as the authority -
G.Massey, Egyptologist
Think about it!
Religion has actually convinced people
that there's an invisible man, living in the sky
who watches everything you do, every minute of every day.
And the invisible man has a special list
of ten things he does not want you to do.
And if you do any of these ten things,
he has a special place
full of fire and smoke
and burning
and torture
and anguish where will send you to live
and suffer
and burn
and choke and scream
and cry for ever
and ever till the END OF TIME…!!!
But he loves you!!!
See more in
’Zeitgeist – The Movie’
Winner of Best Feature Artivist’s Spirit in Artivist Film Festival
Hollywood, CA
2007
بهار، تابستان، پائیز، زمستان و ... بهار - قسمت دوم - نگاه
اصالت وجود یا ماهیت
"انسان", "حیوان" و "طبیعت" ،سه رکن تشکیل دهنده یک مثلث در عرفان بودایی هستند . انسان در برخورد با اشیا همیشه دو معنا را مد نظر داشته : اول هستی آن شئ و دوم چیستی آن. ثابت شده که هستی و چیستی یک شی (که ریشه ای ذهنی دارد) در واقع دوچیز نیست بلکه یک چیز است. اما مسئله ایکه باید مد نظر داشت این است که در در سایر دیدگاه های فلسفی آنچه به عنوان «ماهیت» یا «اصالت وجود» خوانده میشود (و در اصل به فلسفه اگزیستانسیالیسم معروف است )مطابقتی چنداني با دیدگاه بودایی ندارد. آنچه فيلسوفان مکاتب اگزیستانس (و از این قبیل ) به آن معتقدند , برخلاف فلسفه شرق صرفا" به "انسان" محدود میشود. آنها معتقدند که «انسان» برخلاف اشیا ، دارای یک ماهیت معین و پیش بینی شده و یک قالب مشخص نیست و خود "انسان" چیستی اش را میسازد. ، اینجا بحثی درباره این نگرش نیست .آنچه اهمیت دارد فقط تعریف دامنه دیدگاه فلسفی است که با مشخص شدن آن دامنه زاویه دید بمناسب به فیلم را تعیین میکنیم .
دامنه ایکه دیدگاه اگزیستانس بدان میپردازد فقط و فقط «انسان» است. لیکن درسایر مکاتب فلسفی (عموما" الهی)اصالت وجود , برکل جهان هستی متمرکز است که انسان فقط بخشی از آن است. دیگر اینکه ملاک، تقدم و تاخر، هستی و چیستی یک شی نیست بلکه «واقعیت و عینیت» است . از آنجاییکه این فیلم بیشتر ماهیت فلسفی/عرفانی و شرقی دارد ، بهتر است با دیدگاه دوم که محدوده گسترده تری دارد به آن بپردازیم . که دراین صورت بجز لذت تماشای مناظر زیبای فیلم ، با تلفیقی از هردو نگرش رئال و سورئال ،با روشن شدن ماهیت اصلی فیلم و مقصود فیلمساز ، زیبایی های فیلم بیشتر جلوه پیدا میکند.
همانطورکه گفتم هدف از عنوان این بحث فقط تهیه چارچوبی برای تعیین زاویه دید ، به فیلم است .
( سهیل عزیز در تاملات واپسین ، وبلاگ فلسفی اش ، قبلا"به خوبی به این مبحث پرداخته) از بحث اصلی دور نشویم...
صومعه شناور روی رودخانه تکه ای از دنیاست که مخالف رسم و رسوم جاری در عین ظاهر آرامش ، دنیایی از حرکت و کمال را در بر دارد. بازدید کنندگان این صومعه ،افراد معمولی جامعه شهری اند. جامعه ایکه بر طبق سنوات مادی از سیستم ماتریالیستی پیروی میکند ،زندگی که نتیجه اش رخوت و کسالت برای ساکنان آن است . در این جوامع ، مبدا و مقصد، دو نقطه جدا از همدیگرند که به نسبت سختی هدف از یکدیگر دورتر و دورتر شده اند و برای نیل به هدف، ترک و دوری از مبدا اولیه ضروری به نظر میرسد .اما در سیستم عرفانی، خصوصا حالت عرفان شرقی ، این سیر و سلوک دیگر حالت خطی ندارد و سالک در یک حرکت حلقوی میتواند به کمال برسد.
این شرح حلقوی بودن حرکت سالک، پایه و اساس محتوای فیلم است که کارگردان با اشراف کامل ، اثرش را بر پایه های آن بنا ساخته است .
در خلق یک اثر هنری دو نکته حائز اهمیت است، اول محتوای اثر است که چه میخواهد بگوید ودوم نوع بیان و ابزاری که میخواهد به واسطه آن مطلب اش را بیان کند. درک این دو نکته بسیار مهم است و هنرمند میبایست تا آنجا که میتواند از ابزارهایی برای بیان احدافش استفاده کند که همخوانی و ارتباط مناسب با محتوای اثر را داشته باشد. فیلم "بهار ،..." سرشار از این قبیل ریزه کاری ها است . از موضوع فیلم وا بیان شیرین آن گرفته تا آنچه که مد نظر کیم کی دوک بوده ، جایی خواندم که کیم کی دوک پس از یکسال جستجو ، به لوکیشن مورد نظرش دست یافته. یک دریاچه مصنوعی که اطرافش را کوهها و درختان احاطه کرده بودند. لوکیشنی که فرصتی مناسب برای به تصویر کشیدن چرخه کامل رنگی یک سال زمینی را در اختیار او قرار میداد.
قدرت سکوت
بار معنایی در این فیلم بیشتر بدوش تصویر است تا کلام ، چون ساختار نمایش این اثر چیزی جز سکوت و آرامش را نمی پسندد. آرامشی که لازمه وقوع بیشترین جرقه ها و دانش اکتسابی در لحظه است ، در اینجا نیز فیلمساز تا آنجا که توانسته تماشاگر را از نویز و اغتشاشات صوتی دور کرده و تمرکز بیننده را بر عوامل بصری طبیعی معطوف ساخته.
کم دیالوگی ،سکوت و آرامش فیلم، راه را برای سفری درونی به دنیای تماشاگر آغاز میکند.
حال که سکوت حکمفرماشده ، تصاویر و اشیا خود مانند کتابی سخن میگویند:
نمادی از"رحم مادر"است ، مرکز آفرینش!
پس این صومعه معلق در آب، دیگر معنی سکون و فساد نمیدهد.
- لباس دختر بیمار در ابتدا از جنس جین انتخاب شده که نمادی از نوع زندگی و جامعه شهری است ،این لباس به کتان سفید تغیر جنس میدهد که نمادی از سادگی ، بدور از هرگونه پیچیدگی و مشکلات و معضلات شهریست .
- نمایش جفت گیری مارها در ابتدای اپیزود تابستان نمادی از حرارت درون , زایش و جوش وخروش طبیعت است.
- مجسمه بودا که در پایان هر فصل از بالای سخره ها به دریاچه خیره شده است، نشانی از چرخش و سیکلی بینهایت دارد. انگار که این دیر جایگاه «استادان بسیار و زندگیهای بسیار» ی بوده است.
در اینجا شاید بد نباشد به کتابی با همین عنوان نوشته برایان ال وایس از انتشارات جیحون اشاره ای داشته باشم. در این کتاب عقیده بر این است که ، آموختنی ها برای انسان در سطوح مختلفی وجود دارند . بعضی از آنها را باید در جسم یاد بگیریم. و مشکلات آنراحس کنیم . وقتی روح هستیم از درد فارغ میشویم و این زمان تجدید قواست... در وضعیت روح شادی و احساس سعادت ميكنيم، واینکه اصولا" یادگیری در وضعیت غیر مادی سریعتر و با شتاب تر است .
- خروس نمادی از شهوت است که در این بخش فیلم بر راهب جوان مستولی گشته ؛ و "گربه "که استاد در اپیزود پاییز (که به نظر من زیباترین فصل فیلم است )با "دم " آن اقدام به نوشتن سوترا میکند نمادی از یک زندگی شهری.
"استاد : شهوت ميل به تصاحب رو بيدار ميكند و ميتواند موجب به جنايت شود"
- داخل صومعه یک در نمادین وجود دارد که در واقع جداسازی زندگی مادی (خوردن و خوابیدن و امور غریزی)از معنویست .عبادت ها همیشه در جاییکه مجسمه به عنوان سمبلی از معنویت وجود دارد انجام میشود و سایر امور (مثل خوابیدن) در سمت دیگر.
به بیان بهتر :در بدو ورود، تصویر اژدها، نشانی از باطن میهمانانی میدهد که چون هنوز پا به چرخه تربیت ننهاده اند ، باطنشان به این گونه است. در هنگام خروج از دروازه، تصاویر فرشته نمادی از آینده و تکامل روحانی میهمانان میدهد. همینطور حکایتی از تفاوت دنیای درون و برون برکه.
در طی تماشای فیلم، این تضادهای تصویری در ناخودآگاه تماشاگر نفوذ میکند و حاصل اش احساس و لذتی , شیرین و وصف ناشدنیست.
این دو درب ، در آغاز هر فصل خود بخود بسوی افراد باز میشود. انگار که نیرویی ماورایی درب را برای بینندگان باز میکند و به ما خوش آمد میگوید. جالب آنکه بینندگان نیز به مانند افرادی که در این فیلم پا به این صومعه گذاشتند، هر یک به مثابه یک شاگرد خردسال میمانند.
***
همانطور که قبلا" اشاره کردم در فرهنگ شرقی از عرفان بودایی گرفته تا عرفان و فلسفه ساير اديان مشرق زمين، ملاک تکامل، فقط رسیدن به هدف نیست چون "هدف "و "طریق" هردو مهم هستند و برای همین سالک و راهپیمای راه حقیقت، نیازی به حرکت خطی ندارد. معرفت رئالیست فقط بدنبال کشف و درک حقیقت است ولی سلوک مشرق زمین بجز شناخت حقیقت، در مجذوب شدن در ذات هدف که همانا حقیقت است پایه گذاری شده. اما حقیقت، خارج از این حالت مادی و به دور از این خط کشی های قراردادی، حد و مرزی ندارد پس چگونه میشود ابتدا و انتهایی را در نظر گرفت تا سالک از نقطه ای شروع و در نقطه ای مسیراش آنرا به ختم رساند. ابتدا همین انتهاست و انتها همین ابتدا. این رسم و رسومات و این آغاز و پایان ها ، الزامات و نیازهای عالم ماده است که بر پایه آن بنا شده ، ولی در اصل سلوک ، حرکتی است از خود در خود. عرفان شرقی در مبنای مسافت طی شده نیست بلکه در تغیرات روحی خود سالک است که در این راه بر او حادث میشود.
به زبان خیلی ساده اینجا موضوع اصلی پرداختن به « عرض عمر » است تا «طول عمر»
سالک پس از عمری حرکت در خود به دنبال حقیقت، باز به همان نقطه ابتدایی سفرش میرسد و برای همین است که طول مسیر پیمایش شده از لحاظ فیزیکی صفر است. این صفر مادی در همه جای جهان به مانند حلقه توخالی ای میماند چون روند تکامل و سیر صعودی انسان در همه نگرش ها، پایان دادن به منیت ها و خود بودن هاست. این حذف منیت (یا بقول دوست عزیزم نیمو «بي نام» بودن)و این برطرف کردن خودبینی ها، در اصل همان حذف عدد یک است که که این حذف شدن به صفر بودن منجر میشود.(یاشاره به نکته مهمی از فیلم : هیچ کدام از شخصیت ها نام ندارند!!!!)
یکی از صحنه های جالب فیلم در انتهای فصل پاییز ، زمانیست که مامورین پلیس راهب جوان را با خود میبرند . علاقه استاد به شاگرد تازه آموخته اش بقدری زیاد است که نیرویی نامرئی ، مانع حرکت قایق میشود . استاد اینجا علی رغم میل باطنی بر قلبش غلبه میکند وخودش مانع را رفع میکند.حالا او(استاد) اطمینان دارد که كه شاگرد درسش را به خوبی آموخته است ، و دیگر نیازی به تعالیم استاد ندارد.
لذا استاد در انتهاي فصل پاييز بطور نمادينی اقدام به خودسوزي ميكند. چرا که ديگر نيازي به حضور خود نمی بیند ، ای کاش به درجه والایي از آگاهی برسيم كه خودمان « بود» و «نبود»مان را تعيين كنيم.جمله معروف شكسپير دگر بار اينجا نمود پيدا ميكند . « نبودن»("حذف خود" در زمان مناسب) بجای «بودن» حركت دشواريست كه فقط يك استاد یا سالك واقعی قادر به اجرای آن است. در دوستی ها و ارتباطات گاه این حذف ها لازم میشود، هرچند که بسیار سخت و دشوار است،.منظور از "خودسوزی نمادين" پايان دادن به "منيت" و "خود" بودن ها است. والبته فراموش نکنیم که حذف و نبود هميشه و هميشه چون سوختن ، دردناك است.(قبلا" در پستهای بتمن - تنها ترین شوالیه هم در این مورد اشاره ای داشتم)
"استاد : مگر نميدانستي كه دنياي مردها چطوريه؟بعضي وقتها بايد از چيزهايي كه دوست داريم دست بكشيم، اون چيزهايي كه تو دوست داري بقيه هم دوست خواهند داشت"
در این فیلم همه افراد به نوعی خواسته یا ناخواسته پا به مکانی میگذارند که منجر به تغییری اثر گذار در زندگیشان میشود. از کودک خردسال گرفته تا دختر بیمار و حتی ماموران پلیس.
- کودک خردسال اول فیلم در مییابد که تغیراتی جزئی در این عالم ماده میتواند منجر به تغیراتی کلی در عوالم بالاتر شود، و آگاهی از این تغیرات کلی منوط به اعتقاد داشتن به حقیقت است.
- دختر بیمار درمیابد که که علت بیماریش نا متمرکز بودن عواطفش بر روی یک انسان است و چون مدتی را با راهب جوان میگذراند میتواند بهبودی اش را بدست بیاورد و چون دوباره به محیط شهری با آن مناسبات مخصوص به خودش برمیگردد دچار مشکل اساسی که موجب کشته شدنش توسط راهب جوان است میشود.
- دو مامور پلیس درمی يابند که ندامت باطنی یک مجرم دلیل بر پاک شدن و تبرئه شدن یک مجرم است نه در بند کردن اش . آنقدر که او را بدون دستبند همراهی میکنند.
- و راهب خردسال که پس از سالها دوباره به صومعه بازگشته و در هیبت یک راهب کامل بر تخت مینشیند، علت مخالفت استاد پیر را در ریاضت کشیدن و شکنجه کردن خود در مییابد. او در مییابد که همانطور که انسان بر خود نقص و ضایعه ای را وارد میکند(چه روحی و چه جسمی)، فقط خود اش میتواند بخود کمک کند و خود را از این نقص رهایی بخشد.حالیکه همانطور که از کتاب «استادان بسیار ،زندگیهای بسیار»نقل کردم سرعت تعالیم روحانی در عین بدون درد بودن با تعایم دردمند و ریاضتهای مادی قابل قیاس نیست.
استاد : بیا اینجا و با همان چاقویی که دختر را کشتی ، آنچه را که مینویسم روی زمین کنده کاری کن ، و با هر ضربه خشم خود را خالی کرده ، آرامش را جایگزین کن"
متن سوترایي كه استاد با دم گربه مبنويسد از این قرار است:
«با وجود اينكه ميتوني راحت ديگران رو بكشي اما خودت نميتوني انقدر راحت كشته بشي ».
راهب جوان دیروز با بستن سنگ آسیاب به کمر خود و حمل آن به بالای کوهستان، این سیکل و این چرخش تکاملی را که در طی عمرش گذرانده است به کمال میرساند و آنجاست که با این حرکت نمادین از قیودات جسمی و مادی رهایی میابد (قيدي كه در آخر تابستان به آن شدیدا" وابسته شده بود و باسمبل همان مجسمه نمايش داده شد ، مجسمه ای كه همراه با خود به شهر برد)و تنها پس از این حرکت است که با آرامش به مانند استاد پیر خودش بر مسند استادی مینشند و دستگیر کودک و شاگرد محتاج دیگری میشود.
پا نوشت :
بعد از تماشای فیلم ،بیاد مقبره استاد در «کوی نور» افتادم ،فضای معنوی و سکوتی که در آن باغ دنج ، که در همه فصل زیباست ، با این فیلم ،سنخیت بسیار دارد، در تابلوی زندگینامه استاد نکته جالبی وجود دارد : او در بیست و یک سالگی، پس از دوازده سال روزه و ریاضت مداوم، قدم از ریاضتخانه بیرون مینهد و چندی بعد، کاملا" از سنت گوشه نشینی و ریاضت کشی دوری میگیرد و به ادامه تحصیل و درکنار آن موسیقی ( که در کودکی فرا گرفته بود)میپردازد .او معتقد بود که سیرکمال انسان به چیزی بیش از صرف تفکرات و نظریهپردازیهای فلسفی نیاز دارد بر این اساس، نخستین وظیفه انسان به دست آوردن شناخت و معرفت از ابعاد حقیقی وجود خود است نه فقط در قلمرو ذهن ، بلکه در عرصه عمل، این خودآگاهی از هماهنگی و تعادل میان دو بعد مادی و معنوی حاصل میشود.
بهار، تابستان، پائیز، زمستان و ... بهار - قسمت اول
Spring, Summer, Winter, Fall and …Spring
By Kim Ki-Duk
بهار، تابستان، پائیز، زمستان و ...بهار
«بهار... ثابت میکند که گاهی محلی ترین داستان،میتواند جهانی ترین , ساده ترین و پیچیده ترین داستان باشد.»
بهار،تابستان،پاييز،زمستان،...بهار معروف ترين اثر کیم کی دوک فیلمساز معروف کره ای است كه قبلا" فيلم "خانه هاي خالي – 3 Iron" را از او نقد كردم .این فیلم یکسال قبل از "خانه هاي خالي – 3 Iron" ساخته شده و بجای فضای شهری سراسر از مناظر زیبای طبیعی است .در اين اثر دیگر از آن نماهای نزدیک از چهره کاراکترها خبری نیست ولی هرچه هست بار ديگر محور اصلي فیلم اش « انسان» است. « انسان» اعمال و رفتار و سرنوشت اش. دراين فيلم حرکات و سکنات انسان ها اثری چندین برابر گذشته بر پیرامونشان میگذارد و نتيجه آن هم بيشتر متوجه خودش ميشود.اما اينبار نوک پیکان فکری کیم کی دوک دقیقا «اصالت» وجود را هدف قرار داده است. داستانی آرام و بدور از پیچیدگی .فيلم نگاه مدرنی به زندگی دارد،و كارگردان از نماهای بلند که مخصوص سینمای مدرن به خوبي بهره برده است.
فیلم بهار... از پنج اپیزود مجزا تشکیل شده است که بر توالی فصلها پیش میرود . شرح و سرگذشت انسان است از کودکی تا پیری که با هریک از فصلها جداسازی شده است. هر فصل، قسمتی از زندگی یک استاد راهب را به همراه تنها شاگرد اش به تصویر میکشد. فاصله هر فصل با فصل بعدی قریب پانزده سال است که با ترتیب زمانی ولی با تاخیر زمانی در جلو چشمانمان جلوه نمایی میکند.
من در تحلیل های سینمایی ، اصولا" سعي ميكنم ،داستان فيلم را در حد جزئي بنويسم تا لذت تماشاي فيلم از بين نرود.ليكن بعضي از فيلمها را نميشود بدون حكايت كردن تحليل نمود و.از طرفي صحنه هاي فيلم كه چون تابلوي نقاشي ميماند بقدري زيبا و فريبنده هستند كه هر بيننده اي را بارها و بارها بسوي خود جذب ميكنند.
بـــــهـــــار: درهای چوبی دروازهای بسوی یک دریاچه کوچک در دل کوهستان باز میشود. در میان این دریاچه صومعه ای کوچک و زیبا جای دارد که جایگاه یک راهب مسن و شاگرد خردسال اش است. شاگرد خردسال در همه امور زندگی تحت تعالیم و اخلاق و منش گرم و دوست داشتنی استاد است. از جمع کردن گیاهان دارویی گرفته تا راز و نیاز و احترام و عمل به آداب بودا. روزی شاگرد خردسال با قايق(تنها راه ارتباطی صومعه با دروازه چوبی و کوهستان) جهت جمع کردن گیاهان دارویی به سمت کوهستان میرود. در مسیرش با یک ماهی، یک قورباغه و یک مار برخورد می کند و آنها را با شکنجه کردن(بستن نخ و متصل کردنشان به یک تکه سنگ) به حال خود رها میکند و به صومعه باز می گردد. استاد که همیشه مخفیانه شاهد حرکات و سکنات شاگرد خردسالش است، شبهنگام به پشت کودک که در خواب ناز است تکه سنگی میبندد و صبح فردا که کودک با مشقت از خواب بر میخیزد و علت همراهی سنگ را با خودش از استاد سوال میکند جواب میدهد: «مگر همین کار را با ماهی و قورباغه و مار انجام ندادی؟» پس برو و تا آنها(حیوانات) را از عذاب آزاد نكردي برنگرد و این نکته را بیاد داشته باش که «اگر یکی از آن حیوانات مرده باشد، عذاب و رنجی مستمر بصورت سنگی در قلب تو تا وقت مردن بجای خواهد ماند». کودک در بازگشت به کوهستان و پس از جستجو در مکان های قبلی با لاشه ماهی و مار روبرو میشود و فقط میتواند جان قورباغه را نجات دهد. ماهی را دفن میکند و بر سر لاشه مار مانند ابری بهاری میگرید. تصویر کات میشود به جویباری پر خروش که از دل کوهسار جاری است.
فیل ویلا رئال منتقد سینمایی آریزونا دیلی مینویسد :
«قسمت اول فیلم که فصل بهار است و بیست دقیقه بطول میانجامد بخودی خود ارزش هزینه بلیط سینما را دارد و در میان همه این قسمتهای کوتاه پنج گانه، از همه تکان دهنده تر است و لطافت سینمایی نادری دارد.»
تــابــســتــان:
دوباره درهای دروازه چوبی باز میشود. چشم پسر راهب جوانی که همان کودک فصل پیش است به مادر و دختر جوانی میافتد. مادر برای درمان دخترش به سوی صومعه آمده اند. استاد راهب معتقداست که روح دختر در عذاب است و پس از آرامش روح دختر، جسمش نیر التیام پیدا خواهد کرد. فصل تابستان است و حرارت وجوش و خروش و بیان و ابراز امیال درونی، همانطور که در آغاز این اپیزد چشم پسر راهب به جفت گیری مارها میافتد. کم کم میل و محبتی در میان دختر بیمار و پسر راهب كه تا كنون با جنس مخالف آشنايي نداشته شکل میگیرد و آندو دور از چشم استاد با قرارهای پر شور و مخفیانه با يكدیگر برقرار میکنند و رابطهای عشقي، را شکل میدهند. عشق و علاقه و فوران سركش اميال جنسي ، موجب بی احتیاطی، و درنتيجه ،موجب رسوایی میشود. استاد که قبلا از رابطه آندو خبر داشت، اینبار این موضوع را با چشم خود مشاهده میکند و به همین خاطر مجبور میشود که بر طبق قوانین، پسر و دختر را تنبیه کند. استاد دختر را - که کم کم بهبودی روحی و جسمی اش را بدست آورده - به سوی خانه اش رهسپار میکند و راهب جوان كه در عشق و دوری دختر غرق شده است. در یک بامداد، از فرط بیتابی مجسمه بودا و خروسي كه با آنها زندگي ميكند را برميدارد و صومعه را به قصد وصال دختر ترک میکند.
پــائـیـــــز:
راهب بالغ(پسر بچه اپیزود اول و جوان اپیزود دوم) که حالا سی و چند ساله بنظر میرسد پس از حدود پانزده سال به صومعه باز میگردد ولی در هیبتی که نشان از آشفتگی درونی و روحی او دارد. در صحبت هایش با استاد که اکنون پیر شده، مشخص میشود که راهب بالغ پس از رسیدن به محبوب اش , پس از مدتی زندگی، بخاطر دوستي دختر با ديگري دست به قتل او زده است و اکنون نیز تحت تعقیب است. پسر از فرط عذاب وجدان و همینطور خشم درونی اش حالت نامتعادلی دارد و به هر نحو سعی در تنبیه خود دارد. استاد با روش او که همانا تنبیه های فیزیکی است مخالف است و او را به سوی آرامش درونی تشویق میکند. استاد "سوترا" های بودایی را بر عرشه صومعه مینویسد و از راهب بالغ میخواهد که آنها را با همان چاقویی که دختر را به قتل رسانده حکاکی کند. دو مامور پلیس به سوی صومعه میآیند و قصد دستگیری راهب بالغ را دارند. استاد از آنها تا پایان حکاکی سوتراها مهلت میگیرد. راهب بالغ شب تا صبح به حکاکی مشغول است و در همین حین بخواب میرود. دو مامور پلیس کار نیمه تمام راهب بالغ را تکمیل میکنند و او را به همراه خود میبرند. ودر خاتمه استاد راهب در یک مراسم خودسوزی آیینی، تلی از هیزم را به روی قایق جمع میکند در میان دریاچه و به میل خود به زندگی خود پایان میدهد انگار که ماموریتاش در این جهان به پایان رسیده است. پس از سوختن قایق و باطبع سوختن استاد راهب، ماری از کنار قایق به سمت صومعه حرکت میکند.
زمـــــسـتـان:
فصل زمستان است , دریاچه کاملا یخ زده . مرد نسبتا مسنی(اين نقش را خود كيم كي دوك بازي كرده است) که همان راهب بالغ فصل گذشته است از پس دروازه چوبی پا به دریاچه یخ زده می گذارد و وارد صومعه میشود. ماری که در فصل پیش از کنار قایق سوخته خودرا به صومعه رسانده بود در لباسهای استاد چمبره زده است و با ورود راهب بزرگسال به گوشهای میخزد. راهب بزرگسال به ادامه زندگی در صومعه مشغول است تا اینکه زنی با چهرهای پوشیده وارد صومعه میشود. زن نقاب دار کودک نوزادی به همراه دارد و انگار برای مراسم آیینی دعا و توبه به پیشگاه بودا به آنجا آمده است. راهب بزرگسال هم مانند ما موفق به دیدن صورت او نمیشود. در نیمه شبی زن، کودک خود را در صومعه میگذارد و قصد ترک آنجا را دارد. در بازگشت زن به درون گودالی(گودالی که راهب بزرگسال جهت تهیه آب کنده است) در یخهای دریاچه میافتد و جان میدهد. راهب بزرگسال سنگ آسیاب نسبتا بزرگی را به کمر خود میبندد و در سفری مشقت بار و پر زحمت خود را به بالای کوهستان میرساند سنگ آسیاب را بر تخته سنگی استوار میکند و مجسمه بودا را در همانجا رو به سمت دریاچه و صومعه نصب میکند و مشغول دعا میشود.
... و بـهـــار:
درب چوبی صومعه باز به سوی دریاچه گشوده میشود. استاد بزرگسال که اینک به پرورش شاگرد جدید اش مشغول است انگار می بایست این چرخه حیات و پرورش را ادامه دهد. نوزاد آن زن نقابدار که اینک در حدود سن و سال کودکی خود راهب است مشغول آزار و اذیت یک لاکپشت است. آری انگار این چرخه ادامه دارد. مجسمه بودا همانطور که در فصل قبل روبه دریاچه نصب شده بود نظاره گر دریاچه و صومعه است.
***
میزنند و با آن اشعار سوترا های بودایی را بر زمین صومعه می نویسند گرفته تا طرح ها و نقوشی که
در های دروازه چوبی با آن مزین شده است. از ماهی قرمز درون صومعه گرفته تا خروسی که راهب جوان آن را به دنبال خود به شهر میبرد. از درب و دروازه صومعه گرفته تا آن نمای عظیم بالای کوهستان و چارچوبي كه در صومعه وجود دارد. این مثال ها و چیزهای این قبیل همه و همه به غیر از نمادهای عام و جهانی، دارای معانی و مختصات خاصی هستند که یک سري مستقیما به فرهنگ شرقی و خصوصا عرفان بودایی متصل میشود. اما جالب آنکه تماشاگری که با این علائم آشنا نباشد، باز هم قابلیت لذت بردن از چنین فیلمی را دارد .و علت آن در نگرش جهانی فیلم است ,به دور از تعصبات و پافشاری بر فرهنگهای درست و یا غلط. فطری اندیشیدنی که زبان مشترک همه افراد دنیاست.
نظر به طولانی شدن مطلب بحث درباره نمادها ، تحلیل و تفسیر فیلم را در پست بعد خواهم آورد و در آنجا مفصلا" به بازگشایی آنها خواهم پرداخت.
«پایان قسمت اول»
جان لنون(قسمت دوم) از دیدگاه سینما
درسال 2006 دو فیلم درباره این هنرمند فقید و دوست داشتنی بنامهای «The U.S. vs. John Lennon»و «The Killing of John Lennon» ساخته شد که دراین پست به بررسی آنها خواهم پرداخت.
آمريکا عليه جان لنون - The U.S. vs. John Lennon
مستندی جذاب و ديدنی در باره ديدگاه های سياسی جان لنون و نحوه برخورد اف بی آی و حکومت نيکسون با فعاليت های هنری صلح طلبانه و ضد جنگ اوست. دراین فیلم فيلمسازان با استفاده از تصاوير آرشيوی و گفتگو با چهره های شاخص و برجسته سياسی و روشنفکری امروز مثل نوام چامسکی، طارق علی و گور ويدال و برخی نيروهای راديکال سياسی و دولتمردان سابق آمريکا و کسانی که از نزديک با لنون در ارتباط بودند، خصوصا همسرش يوکو اونو، موفق می شوند تصوير تازه ای از شخصيت لنون و تاثير ترانه ها و عملکرد سياسی او در جامعه آمريکا ارائه کنند.
جان لنون که در دهه های شصت و هفتاد حضور فرهنگی و سياسی قدرتمندی در جامعه آمريکا داشت و سوژه دائمی مطبوعات و رسانه های گروهی بود به طوری که خبرنگاران و عکاسان او و همسرش را حتی تا اتاق خواب نيز دنبال می کردند.
فيلم راوی مستقيم ندارد و با استفاده از مصاحبه های مطبوعاتی و تلويزيونی جان لنون و حرف های او در واقع عمل روايت را به عهده خود لنون گذاشته است.
به ويژه ترانه مشهورGive a chance to peace که در دهه شصت به سرود ملی جوانان پرخروش آمريکائی بدل شد.در این فیلم لنون را هنرمندی می بینیم که هنرش را وقف مبارزه در راه برقراری صلح و توقف جنگ در ویتنام می سازد. فیلمساز نشان می دهد که تاثیر ترانه های او برجامعه پر تنش و رادیکالیزه شده آمریکا در دهه شصت تا چه حد بود و چگونه می توانست مردم را برانگیزاند. به علاوه فیلمسازان با استفاده از اسناد و مدارک و گفتگوها سعی در اثبات این مهم دارند که حکومت آمریکا تاچه حد از نفوذ جان لنون و تاثیر ترانه های او برجامعه آمریکا می ترسید و چگونه دولت ریچارد نیکسون او را عامل مزاحمی برای پیروزی سیاسی خود در انتخابات می دانست ،طارق علی روشنفکررادیکال پاکستانی معتقد است که وجود یک هنرمند و روشنفکر می تواند خطری جدی و تهدید کننده برای دولت باشد، یا یک سناتور بازنشسته آمریکائی می گوید که تمام فعالیت های هنری و سیاسی لنون توسط دولت نیکسون مونیتور می شد. تا حدی که قبل از زمان انتخابات ریاست جمهوری حکم اخراج او از آمریکا توسط اداره مهاجرت آمریکا صادر می شود. در این که جان لنون ایده صلح را تبلیغ می کرد و مخالف اقدام های خشونت آمیز بود، تردیدی نیست. این را هم از محتوای ترانه هایی که او می توان دریافت و هم به صراحت در گفتگوهای او شنیده می شود. جان درمصاحبه با یکی از شبکه های تلویزیونی آمریکا می گوید من دنبال انقلاب بدون خشونت ام. یک نوع انقلاب در هنر نه انقلاب با تفنگ. به نظر گورویدال ، نویسنده مشهورآمریکائی، صدای جان لنون صدائی بود که دولت آمريکا را می ترساند. به گفته ويدال، ترانه های لنون از منفعل بودن مردم نسبت به جنگ ويتنام انتقاد می کرد در حالی که دولت نيکسون با استفاده از شعارهای ميهن پرستانه، اذهان عمومی را از رسوائی های سياسی دولتمردان آمريکا منحرف می ساخت.
نگاهی به فيلم کشتن جان لنون - The Killing of John Lennon
کشتن جان لنون ،ساخته آندرو پدينگتن، داستان ترور جان لنون عضو سابق گروه موسيقی بيتل هاست.فيلم به جای توجه به زندگی جان لنون بر روی شخصيت قاتل او متمرکز شده و با انتخاب زاويه ديد او، به روايت يکی ازجنجالی ترين ترورهای ساليان اخير می پردازد. ساختار روايتی فيلم بر مبنای اعترافات و حرفهائی که از مارک ديويد چاپمن قاتل جان لنون بعد ازدستگيری او در مطبوعات و رسانه های گروهی منتشر شده، بنا شده است.
چپمن که جوانی روان پريش و ماليخوليائی است که نمی تواند از شر کابوس هايش خلاص شود و ميل مفرط او به شهرت در نهايت، او را به جنون می کشاند. چپمن نمی تواند بين رفتار عادی و ذهن پريشان و بيمارگونه خود تعادل ايجاد کند. گاهی به خودآگاه خود رجوع می کند و هويت واقعی خود را به ياد می آورد و گاهی دستخوش فانتزی های خطرناک و شوک های روحی و روانی می شود و دست به کارهای ناهنجار و جنون آميز می زند.
در تمام طول فيلم صدای او را که بسيار گيرا و تائير گذار است و از زندگی و افکار و احساسات خود می گويد، چپمن از مردم نفرت دارد و از بالکن خانه اش عابران عادی را نشانه می گيرد و يا با تلفن آنها را تهديد به مرگ می کند.
اودر کتابخانه شهر،رمان «ناطوردشت» دی جی سالينجر را پيدا می کند ودلبسته آن می شود. بارها آن را می خواند و نمی تواند از تائير آن رها شود. پس از آن،وقتی برای اولين بار عکس جان لنون را با کلاه و عينک مخصوصش می بيند، صدای او را می شنويم که می گويد «از همان لحظه می دانستم يک روز او را خواهم کشت.» اسلحه ای می خرد و از هاوائی به نيويورک می رود و همچون تراويس شخصيت فيلم راننده تاکسی مارتين اسکورسيزی در خيابان های نيويورک پرسه می زند و نقشه قتل جان لنون را در ذهن خود مرور می کند.پای ساختمان محل زندگی لنون در خيابان هفتاد و دوم نيويورک می ايستد و ساعت ها به اتاق او چشم می دوزد. فيلمساز او را آدمی عاشق فيلم و ادبيات و موسیقی معرفی می کند. چپمن حتی زنش را به خاطر نخواندن رمان و ادبيات جدی و واقعی مثل سالينجر سرزنش می کند. در نيويورک پيش از اينکه دست به ترور بزند به ديدن فيلم «گاو خشمگين» مارتين اسکورسيزی می رود و به نگهبان خانه جان لنون می گويد که اين همان خانه ای است که فيلم «بچه رزماری» پولانسکی در آنجا فيلمبرداری شده است. اوحتی موسيقی فيلم «بچه رزماری» را نيز در ذهن خود می شنود. خبر ترور جان لنون، پيش از وقوع آن مدام در ذهن او تکرار می شود. همينطور تصاوير مستند ترور مرتب از مقابل چشمان او رژه می روند و سرانجام در دسامبر 1980 با شليک به جان لنون به کابوس های خود پايان می بخشد و جامعه علاقمندان به موسيقي را عزادارميكند.
فيلمساز در صحنه ترور عمدا از هرگونه ايجاد تعليق و هيجان به سبک فيلمهای هاليوودی می پرهيزد. سبک روايتی و بيان تصويری فيلم چشمگير وبازی جوناس بال در نقش چپمن غافلگير کننده است. نورپردازی با نور طبيعی محيط، حرکات تند و روی دست دوربين و استفاده از مواد آرشيوی به فيلم حالت مستند گونه ای بخشيده است. زوايای نامتعادل وغيرمتعارف دوربين به خوبی عدم تعادل روحی و روانی چپمن را منتقل می کند.
فيلم با مطالعه روانکاوانه در رفتار و زندگی واقعی او از طريق واگويی ذهنی و عينيت بخشيدن به افکار پريشان چپمن می خواهد تماشاگر را به علت قتل جان لنون برساند.
I was Nobody ,Until I killed the Biggest somebody on earth…
Mark Chapman(The John Lennon Assassin
دریاچه
"از اين قرار ما در ميان اين ظلمت جاودانه بي آنكه قدمي باز پس گذاريم ،پيوسته به سوي سواحل
تازه اي در حركتيم ؛آيا هرگز نخواهيم توانست در روي اين اقيانوس بي كران« زمان» حتي يك روز لنگر اندازيم و توقف كنيم؟
اي درياچه، هنوز سال گردش خود را به پايان نرسانيده است؛اكنون مرا بنگر كه آمده ام تا به تنهايي در نزديكي امواج عزيزي كه او آرزوي بازديد آنها را به دنياي ديگر برد، بر روي تخته سنگي كه بارها بر روي آن نشسته اش ديده اي جاي گيرم..."
قطعه درياچه " اثر لامارتين"
شايد بيش از هزار بار قطعه "درياچه" لامارتين را رونويسي كردم
و هربار بدون استثناء در آن غرق شدم...
***
بالاخره چند روز پيش ايملي كه مدتها آرزوي دريافت اش را داشتم
(و حتي يكبار بخاطراش آتشي بپا كرده بودم)را دريافت كردم !
اماحالا ديگه به نظرم، رسيدنش؛ فقط و فقط در اثر يك اشتباه ساده بوده وبس.
بعضي وقتها ،چقدر زود دير ميشه!
"...زيرا نه براي درياي زمان كناره اي است و نه براي انسان مغروق پناهگاهي
همه چيز مي گذرد و ما را به سرعت به سمت وادي عدم مي كشاند"
مبانی وحشت - قسمت اول - گنگ خواب دیده و Hostel
گنگ خواب دیده
از بی معرفتی دوستان بی ذوق ، مدتی است حس و حال نوشته های قبلی را ندارم . از رموز حلقه جدید قدرت گرفته تا پیشگویی های غیر آسمانی، حس جدید با بازگشت به سرمنزل پدری ، آغاز و با الطاف دو ستان ع زی ز بشدت قوت گرفت!!!
در آستانه سالگرد روز تولدش که همه دنیا آنرا جشن میگیرند، واقعا" نمیدانم من توهم ، آن شوالیه مسخ شده ام، که پس از یک سفر طولانی در بیابان ،گریان و فریاد زنان «مسیح» را نبش قبر میکنم، جلوی راهبان غرق شده در دین ، او را از قبر زنده بیرون می کشم و ناجی یگانه منجی عالم بشریت خواهم شد !!!!یا آن بیخبری که با دستهای خودش او را زیر خروارها خاک مدفون کرده ؟
شاید هم همان کشیش طالع نحس که 666 را نقش بر بدن داشت ، نمیدانم ...
یا آن گمگشته ایکه ، به خیال خود به سمینار علمی و دوره تخصصی میرود ,غافل از آنکه با به حدنصاب رسیدن تعدادشرکت کنندگان به عدد 13 ، گویی یاران حلقه کامل میشوند و جلسه ماهیت اصلی خود را نمایان میسازد ؛ اينجا كلاس و سمينار نيست ،«انجمن اخوت» است و حاضرین هم اعضاء آن. جالب آنکه خودش از اعضاء اصلي سرٌي ترين انجمنيست كه مختص افراد دستچين شده است !!!
جلسه انجمن اخوت با جدیت تمام برگزار میگردد و در انتها همه چیز از ذهنش پاک میشود!!!
این موسیقی دلنشین و لطیف را هم از وبلاگم بر میدارم که عصر رومنس و ...مدتهاست به پایان رسیده . در این فضا بر عطش و اشتیاقم ، به دنیایی که به آن تعلق داشتم روز به روز افزوده میشود. چرا که میبینم در این مدت که نبودم ، یاران قدیمی هرچند که کهنسال شده اند اما همچنان ادامه میدهند، که دود هنوز از کنده بر میخیزد، پس من هم به آنها می پیوندم...
فرزند گم شده بعد از سالها به خانه بازگشته و چقدر دلتنگ و تشنه است....
حال که فرشته به اژدها تبدیل شده ، سراغ کشوی ممنوعه میروم ،و از گنجه سرخ رنگ ، موضوع بعدی را بدون انتخاب برمیگزینم.که این موضوع اولین کاندید برای این وبلاگ بوده است و من همیشه از آن گریزان .اما اینبار قرار را بر فرار ترجیح میدهم ، چرا که از معرفت دوستان ! باردیگر شرایط برقراری رابطه با آن حس گم شده فراهم گشته است.
پس اینچنین ادامه میدهم...
سینمای وحشت
سینمای وحشت پیش از آنکه به فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ مدیون باشد، وامدار داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه برام استوکر و مری شلی است. از طرف دیگر سینمای اکسپرسیونیستی صامت آلمان بر این گونه سینما تاثیر شگرفی گذاشت و در تکمیل و تکامل سینمای وحشت نقش مهمی ایفا کرد. البته بجز داستان شاید مهمترین بخش سینمای وحشت را موسیقی تشکیل دهد. اسکارطلایی جری گلد اسمیت در سال 1976 برای موسیقی متن فیلم طالع نحس ،شاهد بزرگی برای اثبات این ادعاست.
گونه وحشت، دارای زیرمجموعه های متنوعی است که از آن جمله میتوان به فیلمهای آدم خواری، شیطانی، فرانکنشتاین، ارواح، گوتیک، گورستانی، هیولاها، فیلمهای وحشتناک روان شناختی، قاتلین زنجیره ای، فیلمهای ماوراءالطبیعی.....اشاره کرد.
ژانر اسلشر (Slasher)
در فرهنگ لغت در مقابلش چنین نوشتهاند: شکاف، ضربه سریع، چاک لباس، برش، زجرکش کردن، چاک دادن، زخم زدن، بریده بریده کردن.
اما ژانر وحشت قابلیتی فراوان برای ترکیب با ژانرهای اروتیک و پورنو دارد که حاصل این ترکیب با اسلشر عمدتا" معجونی کاملا"روانی و وحشتناک پدید میاورد. که به مقوله های تشدید پدیده های سادیسم و مازوخیسم در دنیای "پورن" میپردازد .از این لحاظ فیلمهایی مانند Hostel در همین این گروه قرار می گیرند.
اروتیسم مدرن، هم در پیوند تنگاتنگ با فرهنگ آزاد اندیشی و جان آزاد است و هم به معنای رهایی از قیود اخلاقی جنسی و چشیدن خواهشها، تمناها و امیال جنسی و تن دادن به امیال و لذت هاي خویش بدون در نظرگرفتن عنص دست وپا گيري بنام اخلاق !
در روانشناسی جدید (بعد از 1994)گرایشات جنسی مانند مازوخیسم، سادیسم، فتیشیسم و غیره ،تا زمانی که با تفاهم و با لذت بردن متقابل طرفین توام باشند نه تنها به عنوان بیماری جنسی معرفی نمی شوند. بلكه همه این علائق و گرایشات معمولی تلقي شده و آنها در راستاي يك سکس سالم مجاز و مورد تاييد قرار ميگيرند؛ چرا كه هريك از طرفين میتواند علاقمند به فانتزیهای گوناگون فتیشیستی، یا سادومازوخیستی باشد و آنرا با تفاهم و رضایت و لذت طرف مفابل اجرا كند و یا آنها راتجربه کند،اما این گرایشها درصورت افراط و تفریط ، بصورت هیجانی ،منجر به بروز بیماری های ناهنجار و بعضا" خطرناک برای جامعه میشود که عوارض آن بسیار فجیع و وحشتناک است .
الی راث در فیلم Hostel به اثبات همین مطلب میپردازد.
***
تقدیم به بهترین دوستم :
(که این وبلاگ را مدیون اویم)
کوئینتین تارانتینو تقدیم میکند
HOSTEL
نویسنده و کارگردان : الی راث
اوج هيجان و جذابیت نهان سادیسم
This is something who gave its life , so I would not go hungry,I Like to have a connection with something who had die for me... - Hostel 1
اما باز هم عطش آنها فروكش نميكند ؛آنها با وسوسه هاي پسر جواني كه قيافه اي بسيار عجيب و زشت دارد ؛ تصميم ميگيرند از آمستردام به اسلواكي - سفر كنند و در استراحتگاهي (Hostel) كه وصف دخترها و محيط كاملا" آزادش هوش از سرشان برده است ، اقامت گزينند . "استراحتگاه" ،در ظاهر همانيست كه شنيده اند ، دختر و پسرهاي اروپاي شرقي كه به زيبايي معروف هستند اينجا براي خارجيها له له ميزنند و...
و البته كساني ديگر هم هستند كه منتظر جوانان خارجي هستند...
پرده دوم :در دو طرف دالان سنگي و تاريك ، پر از اطاق است . اطاقهايي با در آهنين ، داخل هر اطاق قرباني ها دست و پا بسته به صندلي با كمربند هاي چرمين بسته شده اند . داخل اطاق پر از وسايل شكنجه است . از ميخ و سيخ گرفته تا دريل براي سوراخ كاري و انواع اره و کارد و اسلحه گرم و سرد . قصابها با لباس ها متحد الشكل كه شامل يك سربند و پیشبند چرميست مشغول لذت بردن باز شكنجه قربانيان زنده هستند. بوي خون و صداي جيغ و فرياد همه جا را پر كرده است.و آنها را به هيجان وا ميدارد. اینجا تفریحگاه پولدارهای سادیسمی اروپای شرقی است.آنها از طریق شبکه های پنهانی سفارشات خود را اعلام میکنند و پس از آماده شدن قربانی با شرایط درخواستی ،در این سلاخ خانه انسانی ، مشغول لذت بردن از شکنجه انسانهای بی دفاع میشوند.جالب آنکه داخل و خارج این مسلخ توسط پلیس کنترل میشود و قربانیان را از آن هیچ راه گریزی نیست.مشتریان از جراح دیوانه تا افرادمتشخص را شامل میشوند و اینجا لذت پنهان سادیسم را به اوج میرسانند....
قیاس راهروی فصل اول فیلم با راهروی فصل دوم ، بسیار جالب بیان شده است . با توجه به اینکه بعضی از وسایل هم مشترک هستند!!! سادیسم از هر دو وجه به تصویر کشیده شده است . الی راٍث در مقام کارگردان ، به برسي نقاط مشترك اروتيسم عنان گسيخته اي كه به جنايتي هولناك تبديل شده مينگرد و با ادای دین کامل به ژانر اسلشر، تمامی جزئیات فصل مسلخ را به تصویر کشانده . حتی از اطاق جمع آوری جنازه ها که در آن غول گوژ پشتی ، آنها را قطعه قطعه کرده و در کوره میسوزاند نیز بچشم پوشی ننموده است.اما متاسفانه آنچه موجب فروش و معرفیت Hostel شد ، بیان بی پرده آن از صحنه های شکنجه و خون های بسیاری است که از صحنه های فیلم فوران میکند ، بود،تا نگاه فیلسوفانه فیلم به سادیسم تعمیم یافته از اروتیسم كه پاي از دنياي پورن خارج نهاده و لذتي متفاوت را طلب ميكند.
و این بدین معناست که متاسفانه ، عموم , بجای پند گرفتن از نتیجه گیری فیلم ، به مانند مشتریان Hostel فقط و فقط از خشونت خونبار و سادیستیک فیلم لذت برده اند و ساديسم اپيدمي شده در عصر حاضر را در وجود خود بصورت بالقوه ، يافته اند.
جان لنون -قسمت اول
به مناسبت هشتم دسامبر، بیست و نهمین سالروز مرگ،بزرگمردی بنام «جان لنون»،
که برای برقراری صلح در جهان کوشید....
«از من میپرسید که او چگونه کشته شد ، من برای شما خواهم گفت که او چگونه زیست...»
از دیالوگ های پایانی فیلم The Last Samurai
یکی از روش های دوره کردن موسیقی سالگرد ها و مناسبتهای مختلف است. با نزدیک شدن به این تاریخ هرچند به شدت درگیر موسیقی هایی که به تازگی با آن آشنا شده، بودم ، لیکن پرداختن به موسیقی جان لنون و بیتل ها برایم نیاز به مناسبت خاصی نداشت.این بود که چند روز گذشته را با جان لنون گذراندم ، فیلمها و کنسرت هایش را دوره و درباره اش دوباره و دوباره خواندم. البته خیال ندارم اینجا تاریخچه بیتلها را بازگو کنم ،چرا که این مسئله تکراریست ، بلکه در نظر دارم به عقاید و نظرات "جان لنون" به عنوان اندیشمندی که ایده و آرمانهایش را با زبان موسیقی بیان میکرد و درنهایت در این راه جان خود را فداکرد بپردازم.
«دیوید گیلمور»(عضو اصلی گروه پینک فلوید) در آخرین مصاحبه خود بار دیگر از عشق و علاقه اعضای «پینک فلوید» به «بیتلز» سخن گفته بود و اینکه: «شاید اگر بیتلز نبود پینک فلویدی هم به وجود نمیآمد.» گیلمور و سایر پینکفلویدیها بدون توجه به اینکه خود یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین گروههای تاریخ موسیقی دنیا هستند، بارها و بارها از تاثیرپذیری خود از Fab four (لقب بیتلها) سخن گفتهاند. گیلمور در آن مصاحبه حتی یکی از بزرگترین افتخارات زندگی خود را روزی میدانست که به سر تمرین بیتلها رفته بوده است: «از اینکه آن ها لطف کردند و من را به تمرین خود راه دادند، همیشه سپاسگزارشان خواهم بود!»
در زبان انگلیسی دو واژه وجود دارد که متاسفانه در فارسی به یک شکل ترجمه میشوند، اما تفاوتهای زیادی با هم دارند: یکی Classical Music یا همان موسیقی کلاسیک که با امثال باخ، بتهوون و... میشناسیم و دیگری Classic Music؛ یعنی موسیقی ای که پس از گذشت سالها جاودانه مانده. نظیر این اصطلاح را در ادبیات و سینما و سایر هنرها نیز به کار میبرند.
نمونههای زیادی از موسیقی کلاسیک میتوان برشمرد که کلاسیکال نیستند: موسیقیهای کلاسیک راک دهه 60 و 70، امثال Beatles,Black Sabbath, Deep Purple, Bob Dylon, Elvis,Pink Floyd , که پس از گذشت چندین دهه همچنان پرفروش و بحثبرانگیزند.
موسیقی جان لنون نمونه کامل یک موسیقی کلاسیک است. کسی که پس از گذشت 29 سال از مرگش همچنان آنقدر تازگی خود را حفظ کرده که حتی جوانانی که چند سال پس از مرگ لنون به دنیا آمدهاند نیز سراغ آلبومهایش را میگیرند و آن را به یکدیگر توصیه میکنند. جان لنون در میان خوانندگان فقید، پس از الویس پریسلی دومین خوانندهای است که آثارش پرفروشتر از دیگران است (البته بجز آمار مایکل جکسون که به تازگی در گذشته است ) و رمز این موفقیت را پیش و بیش از صدا و ملودیها و موسیقی او، باید در افکار و اشعارش جستوجو کرد.
سبک شناسی موسیقی لنون در دوره های مختلف
موسیقی بیتلز و جان لنون (رهبر گروه بیتلز)را میتوان به دورههای مختلف تقسیمبندی کرد: دوره اول، سالهای آغازین شهرت بیتلز با موسیقی و اشعار جوان و سرخوشانه با مضامین عاشقانه. آن ها در این دوران درگیر حاشیههای شهرت (شهوت و جنس مخالف، مواد مخدر و...) میشوند.
دوره دوم، سالهای پایانی حیات بیتلز است. آن ها بزرگتر شدهاند، ازدواج کردهاند و پختهتر از قبل به نظر میرسند. همین پختگی و بلوغ در اشعار و موسیقی آن ها هم نمود پیدا میکند. آهنگهای این دوره بیشتر اجتماعی شدهاند و جان و پل دیگر آن جوانهای سرخوش سابق نیستند و Love Songها جای خود را به مضامین انسانی و اجتماعیتر دادهاند.
دوره سوم موسیقی جان لنون، روزهای جدایی از بیتلز است که بهتر است آن را «دوره جان و یوکو» بنامیم. در این دوران لنون بیشتر یک فعال و لیدر سیاسی است تا خواننده راک؛ کسی که میتواند هزاران نفر را علیه جنگ ویتنام به خیابانها بکشاند، تا حدی که ريجارد نيكسون و دولت آمریکا و CIA از حضور او احساس خطر کرده و به فکر از سر راه برداشتن او بیفتند.
در سال 69 لنون با «یوکو اونو»ی ژاپنی ازدواج کرد.یوکو ،در مقدمه آلبوم Once Upon A Time درباره چگونگی انتخابش توسط لنون مینویسد: «از اینکه جان بخواهد در میان هزاران دختر جوان و زیبایی که دور و برش بودند، یک آسیایی را که از او بزرگتر است انتخاب کند، سخت شگفتزده بودم. هرگز چنین چیزی در باورم نمیگنجید...»
اما لنون یوکو را انتخاب کرد، چون در او چیزی میدید که در هزاران دختر زیبای دور و برش - به قول یوکو- نمیدید و صحت این انتخاب زمانی مشخص شد که ردپای يوكو در بلوغ فکری و جهش هنری لنون به وضوح دیده شد. ماجرای ازدواج جان و یوکو نیز ماجرای پرسروصدایی است. آن ها برای ماه عسل به هتلی در پاریس رفتند و به نشانه اعتراض به جنگ در سراسر دنیا، یک هفته اعتصاب کردند و از تختخواب خارج نشدند. آن ها تابلوی بزرگی با عنوان Bed Peace را بالای سر خود نصب کرده بودند و در این مدت خبرنگاران زیادی عکسها و گزارشهای مفصلی از اعتراضات این دو در ماه عسل منتشر کردند.«شون» (متولد 1975) حاصل این ازدواج عجیب بود.
سالهای میانی دهه شصت همزمان شد با اوجگیری اعتراضات علیه جنگ در سراسر دنیا، بهویژه جنگ ویتنام. «هیپیایسم» در آمریکا فراگیر شده بود. هیپیها - که تعدادشان روز به روز زیادتر میشد- در کنار دیگران یک لحظه از مخالفت با جنگ دست نمیکشیدند. آن ها علیرغم ظاهر و رفتار عجيبشان تلاش زیادی در جلوگیری از جنگ و رواج صلح در جهان کردند. دولت آمریکا نیز سعی در خاموش کردن آن ها به هر شکل ممکن داشت. هیپیگرایی به عناوین مختلفی از جمله Flower Revolution (انقلاب گلمنگلی، به خاطر لباسهای هیپیها!) تحقیر میشد، اما هیچ یک از این ها نمیتوانست از موج رو به گسترش تظاهرات علیه جنگ بکاهد.
تا اینکه همانند بسیاری دیگر از نقاط دنیا، دولت آمریکا راهحل خاموش کردن صدای هیپیها را در متلاشی کردن آن ها از درون دید و مواد مخدر را به وفور در میان این گروه ها رواج داد. «باب دیلن» در آهنگ Rainy Day Woman No.12 & 35 از کسانی میگوید که هر جا (در خیابان، در راه خانه، سر میز صبحانه و...) به جوانان مواد مخدر میدهند:
They'll stone ya when yor're trying to be so good
در همین زمان فستیوال عظیم «وودستاک» (سال 1969) رخ داد.(رجوع شود به پست "WoodStock") کنسرتی که به یک جریان بزرگ در سیاست و موسیقی تبدیل شد: «سه روز عشق و صلح». وودستاک اگرچه به یکی از بزرگترین فعالیتهای هیپیها بدل شد، اما در واقع آخرین نفسهای هیپیگرایی بود. چراکه با گرایش بیرویه آن ها به مخدرات، فکری و جانی برای مبارزه با جنگ در هیپی ها باقی نماند!
***
جان لنون سردمدار هنرمندان در راه بیداری مردم، مبارزه علیه جنگ ویتنام و گسترش صلح در دنیا شد. اغراق نیست اگر بگوییم بخش عمدهای از تظاهرات و فعالیتهای ضدجنگ تحت تأثیر محبوبیت خارقالعاده لنون و تلاشاش در این راه بود.جان لنون در صف جلويي تظاهركنندگان با بلندگويي ظاهر ميشد و گاها" ميخواند. البته در کنار او نباید فعالیتهای دیگران را نادیده گرفت؛ هنرمندانی نظیر: باب دیلن، جون بائز، باب مارلی، جیمی هندریکس، جنیس جاپلین، جیم موریسون، پل مک کارتنی، نیل یانگ، پی جی هاروی و...حتی کسانی هستند که دلیل ترور جان لنون در هشتم دسامبر 1980 را در پی همین فعالیتها و توقف جنگ ویتنام میدانند. همان کسانی که اعتقاد دارند کندی - رئیسجمهور وقت ایالات متحده و از مخالفان سرسخت جنگ ویتنام- نیز توسط عوامل CIA ترور شد تا یکی از موانع بزرگ از سر راه آغاز جنگ برداشته شود.
«مارک دیوید چپمن» - قاتل لنون- كه گفته میشود - عاشق جان لنون بوده و ديوانه وار او را دوست ميداشته ، ناگهان ندایی در سرش میگوید باید او را بکشی!
با پایان جنگ ویتنام در اوایل دهه هفتاد، لنون دست از فعالیت نکشید و در عوض بیش از فعالیت سیاسی به فعالیتهای اجتماعی روی آورد. او در این سالها - تا زمان مرگ- تلاش کرد تا با موسیقی خود، مردم و طبقات پایین را با حق خود آشنا کرده تا در برابر ظلم دولتها ساکت ننشینند:
«یک میلیون کارگر جان میکنند برای هیچ/ بهتر است آنچه که واقعاً متعلق به آنهاست را بهشان بدهید/ ما شما را به زیر خواهیم کشید/ اگر به شهر سرازیر شویم»
او از تحمیق و تحقیر نسلها توسط دولتها ابراز بیزاری میکند و همه تلاش خود را به کار میبندد تا جوانان را بیدار کند:
«به محض اینکه متولد میشوی، مجبورت میکنند که احساس حقارت کنی/ با دریغ کردن از وقتی که در اختیار تو نمیگذارند/ تا زمانی که درد این همه عظیم است، هیچ چیزی احساس نخواهی کرد/ قهرمان طبقه کارگر چنین چیزی باید باشد...» و در نهایت میرسد به اینجا که: «اگر میخواهی یک قهرمان باشی خب دنبال من بیا.»
او حتی همه قدرتها و بتها را نفی میکند و میخواهد که جوانان خودشان را باور داشته باشند. او میگوید به قدرت جادو، انجیل،هیتلر، ای چینگ، مسیح،(اشاره به مصاحبه جنجالي لنون درباره مسيح و كليسا) کندی، بودا، منترا، گیتا، یوگا، پادشاهان و حتی الویس و بیتلز هم اعتقادی ندارد:
«من تنها به خودم ایمان دارم/ خودم و یوکو/ و این حقیقت است.»
«تصور كن بهشتی نيست/اگر تلاش كنی كار سختی نيست/جهنمی زير پايمان نيست و بالای سرمان فقط آسمان است. /تصور كن كه مردم برای امروز زندگی می كنند /تصور كن كشورها نيستند. اين كار سختی نيست. /چيزی نيست كه برايش بكشی يا كشته شوي. /دين هم وجود ندارد. /تصور كن كه همه مردم در صلح زندگی می كنند. /ممكنست بگويی كه روياپردازی می كنم، ولی من تنها نيستم./اميدوارم كه روزی تو هم به ما بپيوندی و دنيا تنی واحد بشود. /تصور كن مالكيتی در كار نيست. شرط می بندم نمی تواني. /نيازی به حرص يا گرسنگی نيست. انسانها برادرند. /تصور كن كه همه مردم در همه دنيا سهيمند. »
***
جهان سرمایهدار، آرمانگرایی، تفکر و در نتیجه امثال جان لنون را بر نمیتابد. نتیجه سوال مبحث چرایی عدم ظهور پدیدههایی مثل دهههای گذشته، اینجا روشن میشود: سردمداران دنیا منافع خود را با وجود هنرمندان روشن و روشنگر در خطر میبینند. محبوبیت هنرمندی که گاه ممکن است تا یک میلیارد هواخواه داشته باشد، اگر قرار باشد صرف بیداری ملتها شود، آنگاه دیگر کنترل همه چیز از دست سرمایهداران خارج خواهد شد.
بیدلیل نیست که تمام انرژی و سرمایه آن ها ظرف یکی- دو دهه اخیر صرف تولید ستارههای پوشالی غولپیکر و در بوق و کرنا کردن آن ها شده است. رئوس جهان کاپیتال ترجیح میدهند چند میلیارد دلار خرج علم کردن امثال: بریتنی اسپیرز، شگی، پاریس هیلتون و... کنند و در عوض کسانی مثل جان لنون نباشند که چند صد میلیارد دلار سرمایه آن ها را به خطر بیندازند.
چند سالی است که - فرهنگ مصرفگرایی در کل جهان- به عالم هنر و موسیقی هم راه پیدا کرده و متخصصان بسیاری دائماً مشغول کارند تا موسیقی مصرفی در بین جهانیان رواج پیدا کند - که متاسفانه تا حد زیادی هم موفق بودهاند- تا به این شکل تفکر و آرمانگرایی از بطن موسیقی خارج شود. برنامههای زیادی در جلوی پرده و نیز در پشت پرده در جریان است تا ستارههای بیمحتوای عظیمالجثه تولید شوند. رسانهها در این میان چون ابزاری به هر آنچه بزرگان میخواهند برای مردم مهم جلوه داده شود کمک میکنند.( این مطلب در فیلم Dream Girls به خوبی هرچه تمامتر به تصویر کشیده شده است) تا به آنجا كه رسانهها کاری میکنند تا مردم باورشان شود که مثلاً بریتنی اسپیرز خیلی مهم است. تا حدی که حتی اگر بستنی این خانم هم در خیابان از دستش افتاد، باید تمام مردم جهان خبردار شوند! در گوشه ای از دنیا Chuck Sculdiner تئوریسین بزرگ گروههای Death Metal و رهبر گروه Death از هزینه های عمل جراحی مغز تلف میشود.بزرگانی چون King Crimson و ELP گمنام اند ولی ستاره های پوشالی مشهورتر و مشهورتر میشوند.(دقيقا"همين چند روز پيش بود كه از پيدا كردن فيلم كنسرتي از ELP در پوست خود نميگنجيدم ، اما با هركه از خوشحاليم گفتم برايش نام Emerson, Lake & Palmer نا آشنا بود)دنیای امروز خواهان «Spice Girls» «Back street boys» است، نه ،The Doors, Hendrix,Camel , BobDylon , Sting... و حال که آنچه آنها میخواهند هنر نیست، پديده ايست بي هويت كه با ادویههای مختلف به مردم خورانده میشوند .تا كي ميشود پاریس هیلتون را تنها به زور خروارخروار آرایش و جذابیتهای جنسی و... میتوان به ذائقه چند میلیارد نفر تحمیل کرد؟ مهم این است که این موجودات در درازمدت باب سلیقه عامه میشوند - که امروز شدهاند و متاسفانه به همین شکل میتوان با تبلیغات زیاد از ياد مردم برد که لنون چه میگفت و دیلن از چه میخواند...
اما ستارههای مصرفی با گذشت تاریخ مصرفشان میمیرند ودیگر نشانهای از آن همه ستارگی و عظمت بر جای نمیماند. چه کسی برایش مهم است که Ace of Base چه شد؟ مگر کماند امثال این ستارههای یکشبه؟ اما هنوز میلیونها نفر چشم به راه خبری و نشانی از ABBA هستند. هنوز مردم برای Pink Floyd , Camel تب میکنند. هنوز «The Dark Side Of The Moon» فروش میلیونی دارد اما فروپاشی Boyzone و... اشک کسی را در نمیآورد!
مراسم اهدای جوایز Grammy و MTV و هزاران ترفند دیگر هم تنها ابزارهایی هستند برای مهم جلوه دادن همان کوتولههایی که باید یک لحظه از جلوی چشم مردم دور نشوند.به همین دلیل است که در میان این همه کانال ماهواره ای شاید فقط یکی دوتا کانال موسیقی واقعی ،آن هم در ساعات محدود یافت میشود.
حیف که موسیقی امروز دنیا در خیریه خلاصه شده است ! جریاناتی مثل Live Aid، Live 8 و ... هم در جای خود اگرچه کمکهایی به مقوله فقر، ایدز و... در آفریقا کرده، وامثال «بونو»، «باب گلداف» و دیگران هم تلاش زیادی میکنند تا بتوانند دنبالهروی جان لنون و همفکرانش باشند. اما شاید خود نیز ندانند که جان لنون بیداری ملتها را راهحل مساله میدانست، نه خیریه.
Imagine
Imagine - ترانهٔ مشهور آرمانشهری تصنیفشده و اجراشده توسط جان لنون است که در آلبومی به همین نام در سال ۱۹۷۱ منتشر شده است. در حالی که در طی این سالها نسخههای متفاوتی از این ترانه توسط اشخاص مختلف اجرا شدهاند، نسخهٔ اصلی با آوازی موقرانه و صدای پیانویی مسحورکنندهٔ، کیفیت موسیقایی خود را حفظ کرده است و در برنامههای رادیو و غیره هنوز هم پخش میشود. در فهرست مجلهٔ رولینگ استون از بهترین ترانههای راک تمام دورانها که بر طبق نظرخواهی از اهل فن منتشر کرده است، این ترانه رتبهٔ سوم را کسب کرده است.
لنون این ترانه را ترانهای «ضد مذهبی، ضد مهینپرستانه، ضد رسم و رسوم عرفی، ضد سرمایهداری» معرفی میکند که «به دلیل ظاهر زیبا و غلطانداز پذیرفته و محبوب شده است».
در این ترانه لنون از ما میخواهد که تصویری آرمانگرایانهای را در ذهن تصور کنیم که در آن «هیچ کشوری وجود ندارد»، «هیچ دینی نیست»، «تملک وجود ندارد» و «چیزی ارزش کشتن و مردن را ندارد». افراد در این جهان آرمانی «به صلح و صفا زندگی میگذراند» و «در همهٔ دنیا با هم سهیماند». البته شک در مورد امکان وقوع چنین توصیفاتی در خود ترانه نیز ابراز میشود.
Imagine امروز به مشهورترین ترانهٔ لنون و امضایی برای او تبدیل شد.
درباره این ترانه ودیدگاه های «جان لنون » که در کلیپ با نور و پیانوی سفید معروفش بیان میشود در پست K-Pax قبلا بحث کردم که از تکرار آن صرف نظر میکنم.
(لینک دانلود در انتهای همان پست موجود ميباشد)
+ آهنگهایی که موسیقی دانان بزرگ در رثای مرگ جان لنون ساخته و خوانده شدهاند:
1.Not Now John – Pink Floyd
2.Fragile – Sting
All Those Years Ago – George Harrison.3
4. Here Today – Paul McCartney
5. Empty Garden (Hey Hey Johnny) – Elton John
6. Life Is Real – Queen
7. The Late Great Johnny Ace – Paul Simon
8. Edge Of Seventeen – Stevie Nicks
9. Moonlight Shadow – Mike Oldfield
و در نهايت ؛ پرده آخر ...
10:50شب هشتم دسامبر 1980، جان لنون در حالی که از استودیو همراه با همسرش یوکو به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک بازمیگشت به دست یکی از طرفداران سابقش به نام مارک دیوید چپمن با شلیک چهار گلوله کشته شد. جان ساعاتی پیش از آنکه به قتل برسد، نسخه یکی از آلبومهای خود را برای دیوید چپمن امضا کرده بود.و آخرین عکس یادگاری خود را با او گرفته بود. تنها عکسی که درکنار امضایش تاریخ گذاشته بود!!!! اما ساعاتی بعد چپمن او را هنگام ورود به مجتمع آپارتمانی محل سکونتش هدف گلوله قرار داد.
آخرین عکس از جان لنون در حال امضا برای مارک چپمن است که ساعتی بعد توسط او ترور میشود. چپمن در گوشه راست تصویر دیده میشود.
جسد جان لنون دو روز بعد از قتل در گورستانی در نیویورک سوزانده شد و خاکسترش نزد همسرش باقی است. مرگ نابهنگام جان لنون در 40سالگی و در اوج محبوبیت، احساسات جهانیان و به ویژه مردم بریتانیا را سخت برانگیخت.
چپمن که هنگام ارتکاب قتل 25ساله بود، پس از دستگیری به 20 سال حبس محکوم شد، و اکنون اگرچه چند سالی است که دوره محکومیتش تمام شده، اما هنوز در زندان است و چند ماه پیش هیات رسیدگی به عفو مشروط زندانیان برای چندمین بار درخواست او را برای آزادی مشروط رد کرد. قاتل جان لنون به این هیات گفت اکنون از ناگواری عملی که مرتکب شده، آگاه است و میداند این رویداد چه تاثیری نه فقط بر سرنوشت لنون بلکه بر زندگی همسر، فرزندان و دوستداران این هنرمند داشته است. چپمن همچنین گفته بود؛ «در این مدت من به این نکته پی برده ام که در آن زمان واقعاً از ارزش جان آدمی که کشتم، آگاه نبودم. فکر نمیکردم او یک انسان است. حالا در 53 سالگی از اهمیت حیات یک انسان، شناخت عمیقتری پیدا کرده ام.» اما هیات رسیدگی به عفو مشروط زندانیان به دلیل نگرانی نسبت به امنیت و آسایش جامعه درخواست آزادی مارك دیوید چپمن را رد کرد. فرصت بعدی او برای ارائه درخواست آزادی از زندان، دهم آگوست 2010 است. چند ماه دیگر باید منتظر ماند و دید که آیا چپمن سرانجام آزاد میشود یا خير؟
اگر من قاضی میبودم بدون شک گوش کردن هر روزه آثار جان لنون را جزوی از برنامه محکومیت چپمن قرار میدادم.به نظرم این بزرگترین عذابی است که میتوان برای او قائل شد.